×
  • چرا «جمهوری اسلامی» بر مدار «ملی گرایی» با ایران سازگاری ندارد؟
    جمهوری اسلامی ایران و ایرانِ جمهوری اسلامی

  • کد نوشته: 1742
  • 07 ژوئن 2026
  • جمهوری اسلامی ایران و ایرانِ جمهوری اسلامی

    «قانون اسلام مانند قوانین کشورها نیست که برای یک کشور به‌خصوص وضع شده باشد؛ قانون اسلام می‌خواهد سرحدّات را از جهان برچیند و یک کشور همه‌گانی تشکیل دهد و تمام افراد بشر را زیر یک پرچم و قانون اداره کُنَد.»

    سیدروح الله خمینی / کشف اسرار

    متولیان هسته‌ی مرکزی جمهوری اسلامی، در عرصه‌ی سیاست‌گذاری، از نیمه‌ی دوم دهه‌ی 80 اقدام به تعویض ردای ایدئولوژی بر قامت خمیده‌ی حکومت کردند. یکی از مهم‌ترین موارد مربوط و معطوف به آن نوع «تعویض»، به کارگیری ایدئولوژی ناسیونالیسم، و برتر نشاندن این ایدئولوژی نسبت به ایدئولوژی اسلام‌گرایی مبتنی بر تشیع در ایران بود. نگارنده‌ی این سطور از اواخر دهه‌ی 80 در یادداشت‌ها و مقالات و سخن‌رانی‌هاای درباره مختصات و مشخصات و علل و دلایل و توابع و توالی آن نوع تعویض ایدئولوژی به طرح نظر پرداخته است. در این‌جا عزم تکرار آن مطالب و مسائل را ندارم، اما بر آن‌ام تا به یکی از فراوان توالی فاسد آن نوع تعویض ایدئولوژی، که خود را آشکارا، در حدود یک سال اخیر، در ایران به نمایش گذاشته، اشاره‌ای کُنم.

    در آستانه‌ی پاییز سال 1359 مجادلات و منقاشات نظری در اردوگاه انقلابیونِ به قدرت رسیده در عرصه‌ی سیاست در ایران آن‌گونه اوج گرفته بود که افراد و گروه‌های موجود در اردوگاه مذکور گریز و گزیری از گام نهادن در میدان نهاییِ اقدام عملی علیه یک‌دیگر نداشتند. پیش از این دوران نیز، در فاصله‌ی بهمن 1357 تا شهریور 1359، اقدامات عملی در اردوگاه انقلابیون علیه یک‌دیگر، در موارد و مقاطع‌ای، در قالب ترورهاای از جانب طرفین به نمایش گذاشته شده بود. حکومت‌ای تحت عنوان جمهوری اسلامی در ایران، اقلیم‌ای نبود که وسعت‌اش کافی باشد برای حضور و سکونت تمامی نیروهای انقلابی؛ نیروهاای که هر یک خود را صاحب اصلی انقلاب 1357 می‌دانستند. در آن میدان و در آن دوران، ایدئولوژی امپریالیسم‌ستیزی به یکی از مهم‌ترین ستون‌های خیمه‌ی اتحاد میان حاضرین در اردوگاه انقلابیون 57 بدل شده بود. انقلابیون حاضر در آن اردوگاه، در این مدعا اتفاق نظر داشتند که یگانه مصداق امپریالیسم، امریکا است. و چون چنین بود، ایدئولوژی امپریالیسم‌ستیزی، در قالب امریکاستیزی، سکه‌ی رایج در بازار سیاست در ایرانِ آن دوران شده بود. اما در میدان این ایدئولوژی، چپ‌گراییِ ظهور و بروز یافته در این اردوگاه، چه از منظر دینی و چه از منظر غیردینی، با چالش ملی‌گرایی مواجه بود. انقلابیونِ قائل به چپ‌گراییِ غیردینی با چالش ارتباط میان ملی‌گرایی و انترناسیونالیسم، و انقلابیونِ قائل به چپ‌گراییِ دینی، در جوار روحانیت انقلابی، با چالش ارتباط میان ملی‌گرایی و امت‌گرایی مواجه شده بودند. به دیگر بیان، انترناسیونالیسم و امت‌گرایی به عنوان دو ایدئولوژی رایج در اردوگاه انقلابیون 57 اگرچه از منظر سلبی می‌توانستند خود را با ایدئولوژی امپریالیسم‌ستیزی سازگار نشان دهند، اما از منظر ایجابی با چالش سترگ ارتباط با ملی‌گرایی مواجه شده بودند.

    در چنین شرایطی بود که ایدئولوژی ناسیونالیسم یک بار دیگر در ایران مجال بروز و بسط یافته بود. از ابتدای دهه‌ی 20 در ایران، آن‌جا و آن‌گاه که کمونیست‌های ایرانی تحت فرمان برادر بزرگ‌تر اقدام به تاسیس حزب توده کردند، از همان نخستین دوران تاسیس آن حزب کوشیدند تا خود را در ایران به عنوان نیروی قائل به ناسیونالیسم جلوه دهند. رفقا، در آن میدان و در آن دوران، تحت تاثیر آموزه‌ها و فرامین کمینترن، بر این نظر بودند که در سایه‌ی فضای ایجاد شده در جهان پس از جنگ جهانی دوم و نفوذ و رسوخ قدرت امریکا در جهان، باید از وادی ایدئولوژی انترناسیونالیسم به ایدئولوژی ناسیونالیسم عطف عنان کرد. علت‌العلل آن نوع عطف عنان این بود که رفقا، در کشورهاای چون ایران، بر آن بودند تا امریکا را به عنوان یگانه مصداق امپریالیسم و قطب عالَم استعمار جلوه دهند، و بر همین اساس، در جبهه‌ی مبارزه با امریکای امپریالیست و استعماگر، سلاح مهم و کارآمدِ مبارزه چیزی نبود جز ناسیونالیسم.

    پس از وقوع انقلاب 1357 در ایران این فریاد مشابه و مشترک از دهان انقلابیون به گوش می‌رسید که کانون مبارزه‌ی انقلابیون در ایران باید امپریالیسم‌ستیزی و استعمارستیزی باشد و مصداق اصلی و اساسیِ امپریالیسم و استعمار نیز جز امریکا نیست. در چنین وضعیت‌ای بود که بار دیگر ایدئولوژی ناسیونالیسم می‌توانست هم‌چون سلاح‌ای مهم و کارآمد در میدان مبارزات انقلابی به کار گرفته شود، چه آن‌که در دو دهه‌ی منجر به انقلاب 1357 نیز در سراسر اردوگاه مبارزان سیاسی علیه حکومت پهلوی دوم، این فریاد مشابه و مشترک به گوش رسیده بود که حکومت پهلوی از پاشنه تا پیشانی آلوده به وابسته‌گی به نیروهای امپریالیستی و استعماری است و محور و مدار اصلی این نیروها نیز فقط و تنها فقط امریکا است.

    اما، در عرصه‌ی واقعیات ملموس و مشهود تاریخی در آن میدان و در آن دوران، آیت‌الله خمینی در جای‌گاه رهبری جمهوری اسلامی، نه تنها بهره‌گیری از ایدئولوژی ناسیونالیسم را به رسمیت نشناخت بلکه، با تیغ اسلام‌گرایی مبتنی بر تشیع، آشکارا به آن ایدئولوژی حمله کرد. آیت‌الله خمینی بر این نظر بود که، در عرصه‌ی سیاست، فرجام محتوم ترجیح ناسیونالیسم بر اسلام‌گرایی چیزی جز از دست رفتن حکومت روحانیون نخواهد بود. او، در همان میدان و در همان دوران، بارها به حکومت‌هاای که هر نوع ناسیونالیسم‌ای را بر اسلام‌گرایی ترجیح داده بودند اشاره کرده و آن‌ها را حکومت‌های فاسدی می‌دانست که از شعاع اسلام خارج شده‌اند. برای نمونه، انتقادات آشکار آیت‌الله خمینی به حکومت عراق که، در راستای نوعی ناسیونالیسم، عرب‌گرایی را بر اسلام‌گرایی ترجیح داده بود در آن دوران بارها مطرح شد. آیت‌الله خمینی بر این نظر بود که حزب بعث تحت تاثیر نظرات کسانی چون میشل عفلق، کاملا در مسیر ترجیح ناسیونالیسم بر اسلام‌گرایی قرار گرفته است. بر همین اساس بود که او اسلامِ موجود در عرصه‌ی سیاست در عراق را «اسلام امریکایی» می‌دانست. مراد آیت‌الله خمینی از «اسلام امریکایی» در ظل و ذیل حکومت عراق این بود که آن حکومت به زعامت صدام حسین اگر در مسیر ترجیح اسلام‌گرایی بر ناسیونالیسم قرار می‌گرفت گریز و گزیری از امریکاستیزی نداشت اما صدام به این علت که حاضر به پرداخت هزینه‌های امریکاستیزی نبود ناسیونالیسم را بر اسلام‌گرایی ترجیح داده بود.

    در بخش‌ای از اردوگاه انقلابیون 57 این باور غالب موجود و مشهود بود که از ناسیونالیسم می‌توان و باید به مثابه سلاح مبارزه در میدان امریکاستیزی بهره‌برداری کرد در حالی که آیت‌الله خمینی بر این نظر بود که، در میدان آن مبارزه، اسلام‌گراییِ مبتنی بر تشیع سلاح کارآمدتری خواهد بود نسبت به ناسیونالیسم.

    طرفه آن‌که در میانه‌ی دهه‌ی 50 شمسی در ایران، در متن و بطن اردوگاه «سازمان مجاهدین خلق»، به عنوان یکی از گروه‌های مسلمان قائل به مبارزه مسلحانه علیه حکومت پهلوی دوم،  این مدعا مطرح شده بود که کمونیسم و مارکسیسم در میدان مبارزه علیه حکومت وقت سلاح کارآمدتری نسبت به اسلام‌گرایی هستند. به دیگر بیان، براداران و خواهران مجاهد در آن دوران، به این باور رسیده بودند که کمونیسم و مارکسیسم نه تنها «علم مبارزه» بلکه سلاح اصلی مبارزه علیه حکومت پهلوی دوم هستند، و فرجام استمرار توسل و تمسک به اسلام‌گرایی در میدان مبارزه با حکومت وقت چیزی جز انفعال و زوال مبارزان و مبارزه نخواهد بود. اما آیت‌الله خمینی در آن میدان و در آن دوران، با آن نوع دیدگاه مطروحه در اردوگاه مجاهدین خلق به مخالفت آشکار نپرداخت. او بر این نظر بود که دستِ مبارزه‌ی گروه‌هاای چون مجاهدین خلق حتی اگر از آستین کمونیسم و مارکسیسم بیرون بیاید شاید باعث نابودی حکومت پهلوی شود اما، حتما و قطعا، در عرصه ی سیاست، باعث سلطه و سیطره‌ی چپ‌گرایان بر اسلام‌گرایان نخواهد شد. آیت‌الله خمینی بر این نظر بود که اسلام‌گرایی مبتنی بر تشیع مورد نظر او «ذوالفقارای» است که در یک هجمه ناسیونالیسم و کمونیسم را به خاک خواهد افکند. به دیگر بیان، آیت‌الله خمینی در برابر آن عده از اعضای مجاهدین خلق که، در میدان مبارزه علیه حکومت پهلوی، قائل به برتری کمونیسم و مارکسیسم بر اسلام شده بودند، مانع‌ای ایجاد نکرد، چرا که بر این باور بود که پس از برافتادن حکومت پهلوی، اسلام‌گرایی مبتنی بر تشیع در ایران مانع به قدرت رسیدن کمونیست‌ها و مارکسیست‌ها خواهد شد. از همین منظر بود که پس از وقوع انقلاب 1357 و استقرار حکومت جمهوری اسلامی آیت‌الله خمینی با تکیه و تاکید بر اسلام‌گرایی مبتنی بر تشیع از یک‌سو، گام در وادی امریکاستیزی نهاد و از دیگر سو، نشان داد که، در عرصه‌ی سیاست در آن دوران، کارآییِ ایدئولوژی اسلام‌گرایی مبتنی بر تشیع بسیار بیش‌تر از ایدئولوژی ناسیونالیسم است.

    پاییز  سال 1359 با حمله‌ی نظامی عراق به ایران آغاز شد. ایدئولوژی اسلام‌گرایی مبتنی بر تشیع از جناب آیت‌الله خمینی به ایدئولوژی اصلی حکومت در عرصه‌ی سیاست بدل شده بود. در سوی دیگر ماجرا، برخی از گروه‌ها در اردوگاه انقلابیون 57 اگرچه تا مقطع‌ای سیطره‌ی آن ایدئولوژی را بر عرصه‌ی سیاست به رسمیت شناخته بودند اما، در ادامه، به این نتیجه رسیده بودند که با تبدیل آن ایدئولوژی به ایدئولوژی رسمی حکومت (خصوصا با ظهور و بروز در قانون اساسی) دیگر مجال و امکان‌ای برای کسب قدرت در عرصه‌ی حکومت نخواهند داشت. در چنین شرایطی بود که مناقشات نظری میان جماعت مذکور با متولیان جمهوری اسلامی، به عرصه‌ی مجادلات و مخاصمات عملی کشیده شد. متولیان جمهوری اسلامی در نخستین گام‌های مواجهه با شرایط مذکور، آن گروه از مخالفان را به عنوان دشمنان جمهوری اسلامی معرفی کردند. اتهام دشمنی با جمهوری اسلامی، در آن میدان و در آن دوران، دارای سه پشتوانه‌ی سیاسی بود:

    1: دشمنی با جمهوری اسلامی = دشمنی با اسلام

    2: دشمنی با جمهوری اسلامی = دشمنی با حکومت مستقر

    3: دشمنی با جمهوری اسلامی = دشمنی با ایران

    متولیان جمهوری اسلامی به زعامت آیت‌الله خمینی در راستای حذف و هدم سایر نیروها در اردوگاه انقلابیون،کوشیدند تا عدم التزام عملی به ایدئولوژی اسلام‌گرایی مبتنی بر تشیع (و ولایت فقیه) را به معنای دشمنی با اسلام و، بر همین اساس، دشمنی با اسلام را به معنای دشمنی با جمهوری اسلامی، و دشمنی با جمهوری اسلامی را به معنای دشمنی با ایران جلوه دهند. بر این اساس و از این منظر بود که با آغاز حمله‌ی نظامی عراق به ایران متولیان حکومت مستقر دفاع از جمهوری اسلامی را به معنای دفاع از اسلام می‌دانستند؛ دفاع‌ای که حتی بر مسلمانانِ غیرایرانی نیز واجب بود. از دیگر سو، در همان میدان و در همان دوران، بر اساس ایدئولوژی بنیادین جمهوری اسلامی، گسترش شعاع و دامنه‌ی نفوذ و رسوخ جمهوری اسلامی در سایر نقاط جهان نیز نه به معنای گسترش مرزهای ایران بلکه به عنوان گسترش قلمرو حکومت اسلامی مورد تایید و ترویج قرار می‌گرفت. آیت‌الله خمینی بر این باور بود که ایدئولوژی اسلام‌گرایی مبتنی بر تشیع نه تنها در عرصه‌ی داخلی بلکه در عرصه‌ی جهانی نیز دارای قابلیت حفاظت و حراست از استقرار و استمرار حکومت جمهوری اسلامی خواهد بود.

    دوران رهبری آیت‌الله خمینی مقارن بود با گذشت حدود یک دهه از عمر حکومت جمهوری اسلامی در ایران؛ یک دهه‌ای که ایران و ایرانیان حدود 8 سال از آن را در شرایط جنگی گذراندند. شرایط هولناک اقتصادی کشور و محدودیت‌های شدید اجتماعی و فرهنگی در این دوران بخش‌ای از جامعه‌ی ایران را نسبت به کارآییِ ایدئولوژی اسلام‌گرایی مبتنی بر تشیع در عرصه‌ی سامان زیست اجتماعی به شدت بدگمان کرده بود. از دیگر سو، واقعیت‌های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی در بستر شرایط تاریخی، خود را، یکی پس از دیگری، بر مدعیات ایدئولوژیک متولیان جمهوری اسلامی تحمیل می‌کردند. یکی از مهم‌ترین توابع و توالی شرایط مذکور از این قرار و بر این مدار بود که بخش گسترده‌ای از جامعه‌ی ایران به این باور رسیده بودند که ایدئولوژی اسلام‌گرایی مبتنی بر تشیع علت‌العلل شرایط هولناک و نامساعد حاکم بر ایران است.

    متولیان هسته‌ی مرکزی جمهوری اسلامی، پس از آغاز دوران رهبری آیت‌الله علی خامنه‌ای کوشیدند تا، با تشدید سلطه و سیطره بر فضای آموزشی و رسانه‌ای کشور، مانع گسترش دامنه‌ی بی‌اعتمادی و مخالفت با ایدئولوژی بنیادین حکومت شوند. در همین راستا بود که حجره‌ی روشن‌فکری دینی در بازار جامعه‌ی ایران بدل به حجره‌ای پررونق شد. روشن‌فکری دینی می‌کوشید تا ضمن طرح انتقادات‌ای علیه کارکردهای ایدئولوژی اسلام‌گرایی مبتنی بر تشیع در دهه‌ی نخست حکومت جمهوری اسلامی، به طرح این مدعا بپردازد که آن‌چه در دوران مذکور در ایران رخ داده یگانه روش سلطه و سیطره‌ی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی نبوده است. در ظاهر امور، ماجرا گویی از این قرار بود که روشن‌فکری دینی در کارِ دفاع از «اسلام» در برابر کارنامه‌ی جمهوری اسلامی است، در حالی که بر زمین واقعیات ملموس و مشهود، روشن‌فکری دینی چیزی جز ابزار سیاسی متولیان هسته‌ی مرکزی جمهوری اسلامی در راستای تحقق هدف تعویض ردای ایدئولوژی بنیادین حکومت نبود.

    تقارن برجسته‌سازی پروژه‌ی روشن‌فکری دینی در جمهوری اسلامی با دوران دولت محمد خاتمی باعث شد تا هسته‌ی مرکزی جمهوری اسلامی متوجه خطرای جدی برای موجودیت حکومت شود. معنا و مبنای خطر مذکور این بود که، متولیان هسته‌ی مرکزی جمهوری اسلامی گمان کردند، اصلاح‌طلبان دوم خردادی دارای این توان و امکان خواهند بود که با بهره‌گیری از نفوذ و رسوخ روشن‌فکری دینی در جامعه‌ی ایران، از یک سو، مانع بهره‌برداری هسته‌ی مرکزی جمهوری اسلامی از روشن‌فکری دینی در راستای پروژه‌ی تغییر ایدئولوژی حکومت شوند، و از دیگر سو، اصلاح‌طلبان دوم خردادی دارای این قابلیت خواهند بود که با تبدیل روشن‌فکری دینی به ایدئولوژی بنیادین خود، از هسته‌ی مرکزی جمهوری اسلامی، در ابتدا از وجه دینی، و در ادامه از وجه سیاسی، کاملاً مشروعیت‌زدایی کُنند.

    متولیان هسته‌ی مرکزی جمهوری اسلامی پس از آن‌که به این نتیجه رسیدند که روشن‌فکری دینی از قابلیت و کارکرد لازم در جهت تغییر ایدئولوژی بنیادین حکومت برخوردار نیست، از اوایل دهه‌ی 80 خطر عدم کارکرد مناسب ایدئولوژی اسلام‌گرایی مبتنی بر تشیع را بسیار بیش‌تر دریافتند. علت این احساس خطر شدید این بود که در دهه‌ی مذکور خطرات ناشی از پرونده‌ی هسته‌ای جمهوری اسلامی و فعالیت گروه‌های نظامی و شبه‌نظامی ساخته و پرداخته‌ی جمهوری اسلامی در فراسوی مرزهای ایران، حکومت جمهوری اسلامی را با خطر تحریم‌های بین‌المللی و، در ادامه، مواجهه‌ی نظامی با کشورهای قدرتمند جهان مواجه کرده بود. در چنین شرایطی متولیان حکومت هم‌چون دهه‌ی نخست پس از استقرار جمهوری اسلامی از این توان و امکان برخودار نبودند که مخالفان و منتقدان حکومت را در جای‌گاه دشمنی با اسلام نشانده و اقدام به مجازات ایشان کُنند. چنان اقدامات‌ای در دهه‌ی نخست عمر جمهوری اسلامی در سایه‌ی اعتبار ایدئولوژی بنیادین حکومت و با وجود اعتبار وجهه‌ی دینی آیت‌الله خمینی در جامعه تا حداکثر ممکن انجام شده بود، اما تداوم آن نوع اقدامات، خصوصاً از ابتدای دهه‌ی 80 به بعد، دارای هزینه‌های هنگفتی برای حکومت بود. افزایش دامنه‌ی تاثیرگذاری رسانه‌های داخلی و خارجی بر جامعه‌ی ایران، تهدیدات سیاسی و اقتصادی و نظامی خارجی، شرایط نامساعد اقتصادی در کشور، اعتراضات خیابانی و ترورهای حکومتی در دوران 8 ساله‌ی دولت خاتمی و… از علل و عوامل مهمی بودند که متولیان هسته‌ی مرکزی جمهوری اسلامی را در مسیر تداوم برخورد با منتقدان و مخالفان حکومت با روش‌های سابق با مشکلات فراوان مواجه کرده و باعث برجسته‌سازی ضرورت تغییر ایدئولوژی بنیادین حکومت شده بود.

    اما از دیگر سو، هسته‌ی مرکزی جمهوری اسلامی در دوران رهبری آیت‌الله علی خامنه‌ای نیز حاضر به خروج از مدار و محور امریکاستیزی نشده بود. اگر آیت‌الله خمینی طی حدود یک دهه، در دوران اعتبار و احتشام ایدئولوژی اسلام‌گرایی مبتنی بر تشیع، ایران و ایرانیان را با هزینه‌های امریکاستیزی، بر اساس آن ایدئولوژی، مواجه کرده بود، حدود یک دهه پس از مرگ آیت‌الله خمینی متولیان جمهوری اسلامی خود را در شرایطی می‌دیدند که توسل و تمسک به ایدئولوژی اسلام‌گرایی مبتنی بر تشیع نه تنها تداوم سیاست امریکاستیزی را با مشکل مواجه می‌کرد بلکه هزینه‌های اِعمال آن سیاست را، بر اساس ایدئولوژی مذکور، در راستای موجودیت حکومت جمهوری اسلامی، بسیار بیش‌تر از فواید آن سیاست می‌کرد. به دیگر بیان، متولیان هسته‌ی مرکزی جمهوری اسلامی، بر این باور نبودند که تداوم سیاست امریکاستیزی باعث خطرات بنیادین در راستای موجودیت حکومت مستقر در ایران می‌شود بلکه بر این باور بودند که ایدئولوژی اسلام‌گرایی مبتنی بر تشیع دیگر ابزار مناسب‌ای جهت تداوم سیاست‌هاای چون امریکاستیزی نیست.

    بر همین اساس بود که از نیمه‌ی دوم دهه‌ی 80 متولیان هسته‌ی مرکزی جمهوری اسلامی گام در مسیری نهادند که بنیان‌گذار جمهوری اسلامی در اواخر دهه‌ی 50 آشکارا به مخالفت با ورود به آن مسیر پرداخته بود. همان‌گونه که پیش از این اشاره شد، آیت‌الله خمینی آشکارا ایدئولوژی اسلام‌گرایی مبتنی بر تشیع را برتر از ایدئولوژی ناسیونالیسم دانسته و به شدیدترین و آشکارترین شکل ممکن علیه ایدئولوژی ناسیونالیسم اعلام موضع کرده بود. اما از نیمه‌ی دوم دهه‌ی 80 متولیان هسته‌ی مرکزی جمهوری اسلامی، با آگاهی از عدم کارکرد مناسب ایدئولوژی اسلام‌گرایی مبتنی بر تشیع، در راستای منافع مورد نظر حکومت، اقدام به تعویض آن ایدئولوژی با ایدئولوژی ناسیونالیسم کردند.

    حکومت جمهوری اسلامی، از منظر مبانی ناظری ناظر به تاسیس و از منظر مشی عملی در عمر حدود سه دهه‌ی خود تا نیمه‌ی دوم دهه‌ی 80، حکومت‌ای کاملا ناسازگار با مبانی ملی‌گرایی بود. این حکومت از نخستین دوران تاسیس، با گام نهادن در مسیر سلطه و سیطره‌ی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی، باعث نابودی نهاد «دولت» در ایران شد. در شرایط عدم وجود دولت، اتخاذ مشی مبتنی بر ملی‌گرایی و التزام حکومت به اقتضائات و ضروریات آن، در مرزهای امتناع قرار خواهد داشت. حکومت جمهوری اسلامی از یک سو، با سلطه و سیطره‌ی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی با پشتوانه‌ی احکام فقهی و قدرت نظامی، و از دیگر سو، با استمرار ایدئولوژی «غرب‌ستیزی» و تکیه بر سیاست امریکاستیزی، در نیمه‌ی دوم دهه‌ی 80 در شرایطی قرار داشت که هیچ نسبت و تناسب مبتنی بر سازگاری میان ارکان این حکومت با ملی‌گرایی برقرار نبود. در چنین شرایطی، آن‌چه به مثابه ایدئولوژی ناسیونالیسم از جانب متولیان هسته‌ی مرکزی جمهوری اسلامی به رسمیت شناخته و به کار گرفته شده بود فقط از منظر اسم و صورت متکی به «ایران» بود، نه از منظر رسم و محتوا.

    متولیان جنبش مشروطه‌خواهی در ایران به این فهم و درک و دریافت رسیده بودند که تداوم سلطه و سیطره‌ی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی، فرجام‌ای جز عدم سامان زیست اجتماعی، و تدوام زوال و انحطاط اجتماعی نخواهد داشت. بر همین اساس بود که نتیجه‌ی درخشان جنبش مشروطه‌خواهی ایجاد مقدمات لازم جهت ساخت و پرداخت دولت در ایران، و قرار گرفتن حکومت در مسیر ملی‌گرایی بود. حکومت پهلوی اول و دوم نیز، در وجه غالب، با التزام به اهداف اصلی جنبش مشروطه‌خواهی، ایران را از نظام سیاسی مبتنی بر دولت، و حکومت ملتزم به ملی‌گرایی، بی‌بهره نکرده بودند. اما انقلاب 1357 آشکارا باعث نابودی دولت در ایران، و قرار گرفتن حکومت در مسیر عدم التزام به مل‌گرایی شده بود. متولیان هسته‌ی مرکزی جمهوری اسلامی در نیمه‌ی دوم دهه‌ی 80 از ایدئولوژی ناسیونالیسم در راستای ساخت و پرداخت دولت در ایران، و در راستای قرار دادن حکومت در مسیر ملی‌گرایی بهره‌برداری نکردند بلکه ایدئولوژی مذکور، اصولا و اساسا، به این علت در مدار و محور امور قرار گرفته بود تا از «اسم ایران» ابزارای بسازد در راستای استمرار «رسم جمهوری اسلامی».

    ایران از اواخر حکومت صفوی تا پیروزی جنبش مشروطه‌خواهی، بر اثر مواجهه‌ای در حدود دو سده با جهان جدید، در شرایطی قرار گرفته بود که، در عرصه‌ی واقعیات ملموس و مشهود سیاسی، نمی‌توانست دارای حکومت اسلامی باشد. اصل و اساس در حکومت اسلامی، با توجه به تاریخ سنت در ایران، عبارت است از تلاش در جهت سلطه و سیطره‌ی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی. میراث جنبش مشروطه‌خواهی در سایه‌ی تلاش‌های صورت گرفته در دوران حکومت پهلوی اول و دوم، ایران را در وضعیت‌ای قرار داده بود که تاسیس و استقرار حکومت اسلامی در مرزهای امتناع قرار داشت. به دیگر بیان، بر اساس میراث جنبش مشروطه‌خواهی، با وجود دولت و با التزام کامل حکومت به ملی‌گرایی، تاسیس حکومت‌ای در ایران تحت عنوان «جمهوری اسلامی ایران»، در شعاع امکان نمی‌گنجید. بر همین اساس، تاسیس و استقرار چنان حکومت‌ای، اصولا و اساسا، در گرو نابودی میراث جنبش مشروطه‌خواهی، به مثابه نابودی دولت و عدم التزام حکومت به ملی‌گرایی، قرار داشت. میراث انقلاب 1357 در ایران نابودی میراث جنبش مشروطه‌خواهی بود و بر اساس آن «نابودی» بود که امکان تاسیس و ایجاد «جمهوری اسلامی ایران» فراهم شد. کارنامه‌ی جمهوری اسلامی طی حدود سه دهه، تا نیمه‌ی دم دهه‌ی 80، مبتنی بر تلاش در راستای سلطه و سیطره‌ی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی بود. ابزار اصلی و اساسی حکومت جمهوری اسلامی در راستای تحقق آن «سلطه و سیطره»، طی حدود سه دهه، ایدئولوژی اسلام‌گرایی مبتنی بر تشیع بود. از نیمه‌ی دوم دهه‌ی 80 با آشکار شدن عدم کارکرد مناسب ایدئولوژی مذکور، متولیان هسته‌ی مرکزی جمهوری اسلامی، آن‌گونه که اشاره شد، به تغییر و تعویض ایدئولوژی بنیادین نظام سیاسی حاکم پرداختند. اما ایدئولوژی جدید، در قالب ناسیونالیسم، نه ابزارای در راستای بازگشت به ملی‌گرایی بلکه ابزارای جدید در راستای استمرار سلطه و سیطره‌ی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی بود. به دیگر بیان، به همان نسبت که جمهوری اسلامی ایران، اصولا و اساسا، نمی‌توانست با ملی‌گرایی در سازگاری باشد، «ایرانِ جمهوری اسلامی» نیز، اصولا و اساسا، نمی‌توانست و نمی‌تواند در سازگاری با ملی‌گرایی قرار گیرد. ، کارکرد اصلی «ایرانِ جمهوری اسلامی»، به مثابه ابزارای ایدئولوژیک، همان کارکرد ایدئولوژی اسلام‌گرایی مبتنی بر تشیع است؛ سلطه و سیطره‌ی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی. بنابراین، متولیان جمهوری اسلامی، از نیمه‌ی دوم دهه‌ی 80 تا کنون، در واقع، هدف اصلی بنیان‌گذاران جمهوری اسلامی را تغییر نداده‌اند. هدف اصلی بنیان‌گذاران جمهوری اسلامی چیزی جز سلطه و سیطره‌ی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی نبود. بر همین اساس، ایدئولوژی‌هاای چون «غرب‌ستیزی» و سیاست‌هاای چون امریکاستیزی و… چیزی جز توابع و توالی محتوم همان هدف اصلی نبودند. اما از نیمه‌ی دوم دهه‌ی 80 تا کنون، تحقق همان هدف اصلی و بنیادین با ابزارای جدید در پیش گرفته شده؛ ابزارای به نام ایدئولوژی ناسیونالیسم.

    این روزها متولیان هسته‌ی مرکزی جمهوری اسلامی می‌کوشند تا منتقدان و مخالفان حکومت مستقر را نه به عنوان «دشمن اسلام» بلکه به عنوان «دشمن ملی‌گرایی» و «دشمن ایران» معرفی کنند. بیرق‌های دینی و مذهبی در اجتماعات هواداران جمهوری اسلامی جای خود را به پرچم ایران داده است. متولیان حکومت آشکارا در صور این مدعا می دمند که «بیرق شیر و خورشید متعلق به ماست.» رسانه‌های رسمی حکومت افرادای را به تصویر می کِشند که آشکارا در صور مدعای مخالفت با جمهوری اسلامی می‌دمند اما در عین‌حال اعلام می‌کُنند که «برای دفاع از ایران» بیرق جمهوری اسلامی را به دست گرفته‌اند. این‌ها، و بسی بیش از این‌ها، بازیگری‌هاای بر صحنه‌ی نمایشِ «ایرانِ جمهوری اسلامی» است؛ نمایش‌ای که با واقعیتِ ملی‌گرایی در ناسازگاری قرار دارد. بر اساس واقعیات ملموس و مشهود تاریخی، به همان نسبت که جمهوری اسلامی ایران طی 47 سال نتوانسته با ملی‌گرایی در سازگاری قرار گیرد، «ایرانِ جمهوری اسلامی» نیز، به مثابه جعل‌ای ایدئولوژیک بر مدار و محور ناسیونالیسم، نتوانسته و نخواهد توانست با ملی‌گرایی در سازگاری قرار گیرد. «ایرانِ جمهوری اسلامی» چیزی جز ابزارای ایدئولوژیک در راستای استمرار سلطه و سیطره‌ی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی در ایران نیست. به دیگر بیان، از یک سو، حمایت از «ایرانِ جمهوری اسلامی» معنا و مبناای جز حمایت از جمهوری اسلامی ایران ندارد، و از دیگر سو، مخالفت با جمهوری اسلامی در گرو مخالفت با «ایرانِ جمهوری اسلامی» قرار دارد.


             

    در همین زمینه...

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *