تأملی در فرآیند تبدیل فلسفه به ایدئولوژی در ایرانمسئول نجفی و مسئولیت نجفی
|
«فاطی» که فنون فلسفه میخواند از فلسفه «فاء» و «لام» و «سین» میداند امید من آن است که با نور خدا خود را ز حجاب فلسفه برهاند سید روحالله خمینی / مجموعه اشعار … چهار پسرِ میرزا هاشم آملی، ابتدا گام در وادی «علم» نهاده و پس از آن راهی وادی سیاست شدند. میرزا هاشم نیز با این نوع مشی و روش چندان بیگانه نبود. او در 13 سالهگی جهت فراگیری علوم دینی، راهی تهران و مدرسهی سپهسالار شد که تولیت آن، در مقطعای، در اختیار سیدحسن مدرس بود. مدرسهی سپهسالار، که میرزا را سالها در خود جای داده بود، در اطراف میدان بهارستان، و مجلس شورای اسلامی کنونی، قرار داشت. میرزا هاشم نمیدانست که یکی از پسراناش، سالها بعد، بر مسند ریاست همین مجلس خواهد نشست. هماو، همچنین نمیدانست که نام آن مدرسه نیز، سالها بعد، به نام پدرِ عروساش تغییر خواهد کرد. میرزا سپس به قم مهاجرت کرد و در آن دیار بود که پس از تلمذ در محضر کسانای چون عبدالکریم حائری یزدی، محمد حجت کوهکمری، محمدعلی شاهآبادی و محمدعلی حائری قمی، با دریافت اجازه اجتهاد، راهی نجف شد. میرزا هاشم در این دوران، با علمای مشروطهخواه، و اصولیونای که صاحب دیدگاههای تاثیرگذار در عرصهی سیاست بودند، همچون میرزای نائینی، ارتباطای نزدیک داشت. او، با ابتنا بر نهج اصولیون، درهای فعالیت در عرصهی سیاست را به روی خود گشوده میدید. تقریرات میرزا هاشم بر آثار اصولیون ای چون سیدابوالحسن اصفهانی، ورای جنبهی فقهی و کلامی، دارای پشتوانههای سیاسی نیز بود. سیدابوالحسن اصفهانی به عنوان یکی از مهمترین شاگردان آخوند خراسانی، یکی از منتخبان آخوند برای راهیابی به مجلس شورای ملی، در راستای عضویت در «هیئت مجتهدین نظار» بود. میرزا هاشم آملی، در دوران حضور در نجف، با وقایع جنبش مشروطهخواهی، و نقش مناقشهبرانگیز روحانیون شیعه در آن جنبش، آشنایی پیدا کرده بود. از دیگر سو، هماو، مواجههی حکومت پهلوی اول با اردوگاه روحانیت شیعه، در راستای تحدیدِ بسط نفوذ و رسوخ آموزهها و مدعیات روحانیون شیعه در عرصهی زیست اجتماعی، را نیز از سر گذرانده بود. پسر او به نام “علی” نیز در همین دوران، و در جوار مرقد علی ابن ابیطالب، نام خود را در تاریخ ثبت کرد. در دههی 40 شمسی و در ماجرای اعتراضات بخشای از روحانیون شیعه به تغییرات بنیادینای که حکومت پهلوی دوم در ساحت زیست اجتماعی انجام داد، خصوصاً در ماجرای «اصلاحات ارضی» و «لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی»، میرزا هاشم آملی نیز پاای در میدان سیاست نهاده بود. در آن زمان، فرزنداش علی کودکای حدودا 5 ساله بود. 15 سال بعد، علی با دختر مرتضی مطهری ازدواج کرد، تا بازهم پیوند زناشویی دیگرای میان خانوادهی روحانیون برقرار شود. مرتضی مطهری، در صور این مدعا میدمید که پیوندای میان فقه و کلام امامیه با فلسفه برقرار کرده؛ پیوندای که تحت عنوان «فلسفهی اسلامی» مطرح بود، و بر زمین واقعیات ملموس و مشهود علمی و فلسفی، معنا و مبناای جز التقاطای ایدئولوژیک نداشت. این نوع التقاط ایدئولوژیک، به نام «فلسفهی اسلامی»، در اردوگاه الهیات اسلام، و زیرمجموعههای فقهی و کلامیِ آن در وادی تشیع، دارای پشتوانههاای ستبر و سترگ بود. در همان اردوگاه، مواجههی اصولیون و اخباریون، خصوصاً پس از فروپاشی حکومت صفوی، ناظر به نقش و جایگاه نظام نظری الهیات اسلام در ساحت زیست اجتماعی، مواجههای بسیار تاثیرگذار در تاریخ ایران بود. در میدان همان مواجهه، اصولیون از «فلسفه» ابزارای ساختند و پرداختند در راستای حذف و هدم رقبای خود، از جمله اخباریون. اما، این ابزار ایدئولوژیک، برای ایشان، تنها به مثابه مَرکبای دارای اعتبار بود که پس از رسیدن به «مقصد»، با تیغِ فقه و کلام مثله و نابود میشد. در اردوگاه روحانیون شیعه، پس از برآمدن اصولیون، بر اساس تعیین مرادای ایدئولوژیک از «عقل و عقلانیت»، فلسفه، به صورت سلبی و ایجابی بدل به ابزارای «سیاسی» شده بود. در اینجا، مراد از «ابزار سیاسی» این است که روحانیون شیعهی قائل به سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی، هرجا و هرگاه که فلسفه در راستای تحقق آن نوع سلطه و سیطره به کارشان میآمد، از آن بهرهبرداری کرده، و هرجا و هرگاه که فلسفه بدل به مانعای در مسیر آن نوع سلطه و سیطره میشد، آن را حوالت به تیغ تخفیف و تسخیف و تضلیل و تکفیر میدادند. با وقوع انقلاب 1357 در ایران و سلطه و سیطرهی روحانیت شیعه بر ساحت زیست اجتماعی از موضع حکمرانیِ مطلق، آگاهان به امهاتِ امور، به نوع و لون گرایش آیتالله خمینی به فلسفه، توجه داشتند. «فلسفهی» مورد نظر آیتالله خمینی، چیزی جز انبان التقاط ایدئوژیک میان «قرآن و عرفان و برهان» نبود. بر اساس این نوع التقاط ایدئولوژیک، فلسفه در مقام «عمل»، و ناظر به حفظ و بسط سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی، برای متولیان جمهوری اسلامی ابزارای دارای کارکردهای فراوان محسوب میشد. از متن و بطن این نوع مواجهه با فلسفه، مبتنی بر آن نوع کارکرد، کارگزاران حکومت در عرصهی «فلسفه»، علیرغم دیدگاههای متفاوتشان، بر مدار و محورای مشابه و مشترک به کار گرفته شده بودند؛ از مرتضی مطهری تا احمد فردید و داوری اردکانی و عبدالکریم سروش و سایر رفقا و شرکا. در همین دوران و در همین میدان، علی لاریجانی تحت تاثیر ارشادات پدرِ همسر خود، در مقطع دکتری به تحصیل فلسفه پرداخت، و در ادامه، آثارای در همین زمینه، ناظر به فلسفه در جهان جدید، منتشر کرد. … در اردوگاه «چپ ایرانی»، پیش از وقوع انقلاب 1357 دو مدعا به صورت همزمان درباره فلسفه مطرح بود. از یکسو، آنچه رفقا تحت عنوان «فلسفهی علمی» (کذا!) مطرح میکردند، ناظر به این مدعا بود که هرآنچه در انبان «سوسیالیسم علمی» قرار نگیرد، هیچ اعتبارای از منظر فلسفی و علمی نخواهد داشت، و حتی اگر به نام سوسیالیسم و کمونیسم و مارکسیسم هم مطرح شود، جز مصداق «علم بورژوایی» و «سوسیالیسم تخیلی» و «آگاهی کاذب»، نخواهد بود. از دیگر سو، رفقا بر این نظر بودند که «فلسفهی غیرعملی» (کذا!) مطلقاً دارای اعتبار و در خور اعتنا نخواهد بود، و تنها به مثابه سلاح نظام سرمایهداری به کار گرفته میشود در راستای کشاندن اهل علم به وادی انفعال و گریز از مبارزهی انقلابی. بنابراین، در آن دوران، مدعیات ناظر به بیاعتباری «فلسفهی غیرعلمی» و «فلسفهی غیرعملی»، سکهی رایج در بازار اردوگاه «چپ ایرانی» بود. در مواجهه با اردوگاه «چپ ایرانی»، مبارزان مسلمان انقلابی، ابتدا کوشیدند تا با توسل و تمسک به افکار و آثار کسانای چون مهدی بازرگان و یدالله سحابی و…، خود را به «علمِ اسلامیِ انقلابی» مسلح و مجهز کنند. سرشت و سرنوشت «سازمان مجاهدین خلق» از آغاز تا فرجام، آیینهی تمامنمای حرکت در همین وادی بود. اما در سوی دیگر همان اردوگاه، روحانیت شیعه، بر همان اساس که اشاره شد، فلسفه را در مرحلهی نخست، خادمِ الهیات اسلام میخواست، و پس از آن، در راستای سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی، بر آن بود تا فلسفه را عندالاقتضاء به کار گیرد. به دیگر بیان، برای این بخش از اردوگاه مبارزان مسلمان انقلابی، «علم اسلامیِ انقلابی» از متن و بطنِ نظام نظری الهیات اسلام به دست میآمد، نه از نظام نظری فلسفی. اما، به این نکته اشاره کردیم که کسانای چون بنیانگذاران «سازمان مجاهدین خلق»، بر آن بودند تا «علم اسلامیِ انقلابی» را از متن و بطن آثار و افکار کسانیای چون مهدی بازرگان بیرون کشند. مهدی بازرگان، دشمنیِ حسرتخیز و عبرتآمیزای با فلسفه داشت. بازرگان بر این نظر بود که «فلسفه نه دردی از دنیا را دوا میکند و نه به درد آخرت میخورد.» هماو، ورود فلسفه به جهان اسلام و ایران را «توطئهی بنیعباس» میدانست، و به طرح این مدعا میپرداخت که «ورود فلسفه یونان در اسلام منباب ِمعارضه با مکتب جعفری و مبارزه با قرآن بوده است که خلفای بنیعباس مشوق آن شدند.» بازرگان، از دیگر سو، با طرح اتهام «بیعملی»، تیغ بر فلسفه میکشید، و مینوشت: «فلاسفه اغلب با شک و تردید و با استمداد از فرض و به طور نسبی اظهار عقیده میکنند. در ته دل متزلزلند… ندرةً اتفاق افتاده است که در زمینهی گفتههای خود تا پای جان بایستند. اما پیغمبران در غامضترین و دورترین مسائلی که برای ذهن بشر وجود دارد، یعنی در مسائل مبدأ و معاد با نظریهی بسیار سادهی روشن و با اطمینان و ایقان کامل انشاء مطلب کردهاند و تا آخرین نفس روی حرف خود ایستاده و از همه چیز گذشتهاند و این فداکاری ملاک قاطع صداقت دل آنها بوده است». مهدی بازرگان، با ابتنا و اتکا بر نوعای دیدگاه ناظر به «اصالت عمل»، فلسفه را اصولاً و اساساً، باعث رونق بازارِ «علمِ بیعمل» میدانست، و بر همین اساس، هرچه بیشتر به فلسفه میتاخت، بهتر نشان میداد که ابتداییات فلسفه را نیز نمیشناخت. مریدان بازرگان در اردوگاه مبارزان مسلمان انقلابی، در ادامهی مسیر مبارزه علیه حکومت ایران در دوران پهلوی، به این نتیجه رسیدند که آنچه از «راه طی شده» آموختهاند، در برابر «علم سوسیالیستی» به مثابه «علم مبارزه»، لالایی به شمار میرود. و چون چنین بود، از محمد حنیفنژاد و سعید محسن، تا علی شریعتی و سایر رفقا و شرکا، در میدان مبارزه با حکومت وقت، علیرغم تظاهر به التزام به نظام نظری الهیات اسلام، آموزهها و مدعیات آن نظام نظری را، بر تخت پروکروستسِ «علم سوسیالیستی» به مثابه «علم مبارزه»، گذاشته و مثله کردند. بنابراین، فلسفه در اردوگاه مبارزان مسلمان انقلابی، از یک سو، با تیغ چپگرایی، و از دیگر سو، با تیغِ تغلبِ نظام نظری الهیات اسلام، مثله، و بدل به ابزارای مبتنی بر التقاط ایدئولوژیک در وادی مبارزهی سیاسی شد. … علی لاریجانی، زادهی نجف است. در عرصهی نظام نظری الهیات اسلام، «مکتب نجف» از گذشته تا هنوز، در مواجهه با تحولات سیاسیِ ناشی از مواجههی جهان قدیم و جهان جدید، در عراق و ایران، با مناقشات بسیار مهمای مواجه بوده است. تنها در یک مورد، مواجههی اساطین «مکتب نجف» با جنبش مشروطهخواهی در ایران، نشان میدهد که حضرات، در مواجهه با آن ماجرا؛ مصداق «تأتیکم الفتن کامواج البحر»، راهای در جهت سامان زیست اجتماعی در راستای سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام میجستند، و هرچه بیشتر جستند کمتر یافتند. متولیان نظام نظری الهیات اسلام، با ظهور و بروز جنبش مشروطهخواهی در ایران، نخستین خطرات جدی را در جهت تحدید سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی، درک و دریافت کردند. در ادامه، با آغاز دوران حکمرانی پهلوی اول، آن نوع سلطه و سیطره به مرزهای حذف و هدم کشیده شد. اما، در دوران حکمرانی پهلوی دوم، به علل و دلایلی، متولیان آن نظام نظری مجال دوبارهای یافتند در جهت احیا سلطه و سیطرهی مذکور. این جماعت، با وقوع انقلاب 1357، پس از حدود 7 دهه، توانستند در ظل و ذیل حکومت جمهوری اسلامی، پروژهی احیا سلطه و سیطرهی مذکور را به انجام برسانند. در چنین شرایطای، کسانای چون علی لاریجانی، فرآوردهی گریزناپذیر و فرزند خلفِ حکومتای بودند که برای «فلسفه» اعتبارای جز از منظر وسیلهای در جهت حفظ و بسط قدرت در عرصهی سیاست، قائل نبود. و این سیمای تمامنمای تبدیل فلسفه به ایدئولوژی بود. اما چرا؟ به این جهت که اعتبار فلسفه، از منظر معرفتی و روشی، در گرو این است که اهل فلسفه، فرآوردههای ایجاد شده از طریق فرآیند فلسفه را دارای اعتبار بدانند. اما، آنجا و آنگاه که فرآیند فلسفه، تحت تاثیر علل و عواملِ «غیر فلسفی»، در راستای رسیدن به فرآوردهای خاص، از مسیر اصولی خود خارج شود، فلسفه تبدیل به ایدئولوژی شده است. علی لاریجانی به خوبی میدانست تنها در شرایطای میتواند به عنوان «مسئول» در جمهوری اسلامی به کار گرفته شود، که تعهد خود را به استفاده از فلسفه به مثابه ایدئولوژی، به متولیان جمهوری اسلامی اثبات کرده باشد. او، بر این اساس، گام بر زمینای نهاد که طی سدهها توسط متولیان نظام نظری الهیات اسلام، و در ادامه، توسط اهالی اردوگاه «چپ ایرانی»، فرخ و هموار شده بود؛ زمینِ آفتبارِ تبدیل فلسفه به ایدئولوژی. … اردوگاه اپوزیسیون انقلابی، در مواجهه با جمهوری اسلامی، حدود 4 دهه، پا بر زمین فقر شدید و عمیق نظری سفت کرده بود. با گسترش دامنهی رسانهها در قالب شبکههای ماهوارهای و اینترنت، اعماق و ابعاد آفتبار این نوع «فقر»، بیش از پیش به نمایش گذاشته شد. در چنین شرایطای، عدهای از سلبریتیها، با ورود به عرصهی سیاست، کوشیدند خود را در نخستین گام، در قالب و قابِ «فیلسوف» به نمایش گذارند. حضرات، در بهترین حالت، بر صحنهی «تکرار کمدیِ تاریخ»، ظاهر شده بودند. همایشان، روی دیگر اهالی اردوگاه «چپ ایرانی» در میدان مبارزهی سیاسی با حکومت ایران در دوران پهلوی دوم بودند. فلسفه، بار دیگر تبدیل به ایدئولوژی شده بود؛ اینبار از جانب سلبریتیهای وارد شده به عرصهی سیاست، که ابتدا در شمایل «چپستایی» پا به عرصهی مذکور نهادند، و در ادامه، با تغییر جهت بادهای موسمی در همان عرصه، بیرق «چپستیزی» در اردوگاه «پهلویگرایی» به دست گرفتند. یکی از افراد این اردوگاه، شاهین نجفی بود. نجفی، در ابتدا، با نشخوار ایدئولوژیک چند شعر و شعارِ «آنارشیستی»، گام در وادی «سوسیالیسم علمی» نهاد، و در ادامه، به اقتفای امثال جزنی و احمدزاده و پویان و سایر رفقا و شرکا، در صور مدعای مبارزه با حکومت وقت دمدید، بر اساس مخالفت با «فلسفهی غیرعلمی» و «فلسفهی غیرعملی». در اینجا، سلبریتیِ بدل به مبارزِ سیاسی شده، نه تنها هیچنوع آگاهی نسبت به مبادی و مبانی فلسفه نداشت، بلکه، هیچنوع «مسئولیتای» در وادی اعتقاد و التزام به فرآیند فلسفه، برای خود قائل نبود. «مسئولیتِ» نجفی، در میدان مبارزهی سیاسی، چیزی جز بیاعتبار کردن فلسفه، با تبدیل آن به ایدئولوژیِ مبارزهی سیاسی نبود. اگر روحانیت شیعه، با هدف حفظ و بسط سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی، فلسفه را تبدیل به ایدئولوژی کرده بود، امثال شاهین نجفی، همین کار را در راستی مبارزه با آن نوع سلطه و سیطره، انجام داده بودند. در چنین شرایطای، نه آن «مسئولِ زادهی نجف» اعتقاد و التزامی به فرآیند فلسفه داشت، نه آن سلبریتی «مسئولیتِ» توالی و توابع فاسدِ عدم اعتقاد و التزام به فرآیند فلسفه را میپذیرفت. … اهل ایران، در ساحت عوام و روشنفکری و مبارزان سیاسی، تاکنون نفهمیده و تا اطلاع ثانوی نمیتوانند بفهمند که دو تیغهی قیچیِ متولیان جمهوری اسلامی و اپوزیسیون انقلابی، چرا و چگونه طی 47 سال اخیر، در کارِ دریدنِ «ایران» هستند. فهم و درک و دریافت دقیق و عمیق مشخصات و مختصات علل و دلایل این مشکل، در گرو فهم و درک و دریافت دقیق و عمیقِ فرآیند سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی، و فهم علل و دلایل به حاشیه رفتن نظام نظری فلسفی، و فهم علل و دلایل جولان نظام نظری روشنفکری، در عرصهی سیاست، در ایران است. و اینهمه، دفترهای نانوشتهی تاریخ اندیشه در ایران هستند. بر این اساس، ایران و ایرانیان، تا اطلاع ثانوی، خاکسترنشین دفترهای نانوشته هستند، نه دفترهای سوخته.
|









دیدگاهتان را بنویسید