|
یک روز چوانگتزو با دوستاش هوییتزو بر فراز پل زیبای رودخانهی هائو گردش میکردند. چوانگ گفت: «ببین این ماهیها چقدر قشنگ از آب به بیرون میجهند. این نشانهی شادی آنهاست». هویی گفت: ” تو که ماهی نیستی، چگونه میتوانی از شادی آنها خبر داشته باشی؟». چوانگ در پاسخ گفت: «تو هم که من نیستی، چگونه میتوانی بدانی که من از شادی آنها خبر ندارم؟». هویی گفت: «بله! من تو نیستم و نمیتوانم به درستی از دل تو خبر داشته باشم. اما در این نکته هم هیچ شکی نیست که تو ماهی نیستی. به خوبی روشن است که تو نمیتوانی از شادی ماهیها باخبر باشی». چوانگ گفت: «پس بگذار به آغاز بحث برگردیم. تو پرسیدی که من چگونه میتوانم از شادی ماهیها باخبر باشم، و با اینکه فکر میکردی که پاسخ را میدانی، باز این را پرسیدی. اما من از شادی ماهیها بهخاطر شادی خودم باخبرم، شادی دیدن آنها از فراز پُلِ هائو.» از 300 سال پیش از میلاد مسیح این افسانهی چینی سینه به سینه در آسیای شرقی نقل شده و امروز از شما میخواهم تا به جای ماهیها، در این افسانه، مردم کره شمالی را قرار داده و دوباره این افسانه را از نظر بگذرانید. سالهاست بسیاری از پژوهشگران عرصهی علوم تجربی انسانی، اهل سیاست، فلاسفه، روزنامهنگاران و… از فراز پُلِ رودخانهی هائو به مردم کره شمالی مینگرند و آنچه از امکان مشاهده برخوردار است را در قاب ِ تحقیق و تدقیق قرار میدهند تا، در نهایت، آنها را در نمایشگاهای بهعنوان شرایط زندگی مردم کره شمالی به دیگران ارائه کنند. اما مبنای این نمایش بر صحنهی واقعیت این است که اکثر قریب به اتفاق این ناظران ِ از فراز پُل را تاکنون راهای به درون رودخانهی هائو نبوده است؛ رودخانهای که با حصارهاای از جنس «امنیت» و از سنخ انزوا، سالها توسط حاکمان کره شمالی پیرامون این رودخانه قرار گرفته تا در نتیجه مسیر برای اینگونه مدعیات فراخ و هموار شود که: مشاهدات از فراز ِ پِل بر بستر این رودخانه را چندان اعتبارای نشاید و نباشد. و در این شرایط است که در برابر آن «فضای بسته» فضاای باز خواهد شد مبتنی بر «از ظن خود یار ماجرا شدن» و حتی قیاس به نفس نمودن. و گویا، در این میان، حافظانه باید در وصف کره شمالی گفت: ترا چنان که تویی هر نظر کجا بیند به قدر دانش خود هرکسی کند ادراک طنز روزگار را بنگرید! ناظران از فراز پُل ِ رودخانهی هائو، حاکمان ِ آن رودخانه را متهم به محدود و معدود کردن دامنهی دانش ِ ماهیهای ساکن در رودخانه میکنند و، در عین حال، این حاکمان ِ رودخانه هستند که همان ناظران را متهم به برداشت و درک غلط نسبت به شرایط رودخانه و حاکمان و ساکنان ِ آن بهواسطهی تکیه بر آگاهی و اطلاعات محدود و معدود می کنند. چوانگ تزو آنگاه که به از آب بیرون پریدن ِ ماهیها از رودخانهی هائو نگاه میکرد، این عمل را نشانهی شادی ماهیها میدانست، اما آیا همین بیرون پریدن ماهیها از آن رودخانه را، در عین حال، نمیشد نشانهی تمنای ماهیها برای رهایی از فضای بسته و آغشته به خفقان ِ رودخانه نیز دانست؟ و بر همین نهج، چوانگ تزو اگر قرنها بعد بر فراز پل رودخانهی هائو، «آکواریومهای پیونگیانگ» را میخواند آیا بازهم بیرون پریدن ماهیهاای چون «کانگ چول هوان» از آن رودخانه را نشانهی شادی ماهیها می دانست؟ … ماکس وبر، به عنوان یکی از آباء جامعهشناسی، به اقتفای فریدریش شیلر، یکای از مهمترین مولفههای جهان قدیم را «رازآلودگی» این جهان، و بر همین اساس، یکی از مبانی جهان جدید را «راززدایی» از جهان (Entzauberung der Welt) میدانست. سالها بعد وقتی پژوهشگران ِ عرصههای مختلف، مورد ِ کره شمالی را مورد بررسی و ارزیابی قرار میدادند، بیش و پیش از هر چیز، این «رازآلودگی» کره شمالی بود که، در نخستین مواجهات، برای ایشان جلب توجه میکرد. میدانیم که «رازآلودگی» مورد ِ نظر وبر از جنس و سنخ اینگونه «رازآلودگی» کره شمالی نبود، و البته بر آن نیستیم تا با تکیه بر این عبارت ِ در ظاهر یکسان، به طذح این مدعا بپردازیم که «کره شمالی رازآلود است، بنابراین متعلق به جهان قدیم است.» نه! اما نقطه و نکتهی مشترکای که در «رازآلودگی» موردنظر وبر و «رازآلودگی» موجود در مشاهده و بررسی کره شمالی وجود دارد، ایجاد نوعی «جذابیت» است که ستون خیمهی «رازالودگی» در دو موردِ موردنظر بهشمار میرود؛ همان جذابیتای که، برای نمونه، با در نظر داشتنِ آن است که میتوان دریافت چرا و چگونه بسیاری از «نظریههای عشق» نیز بر مبنای همین «رازآلودگی» قابل درک و تبیین است. و البته این «رازآلودگی» و جذابیت ِ موجود در آن است که در وادی آگاهی، سرمایهی ما را بیشتر و پیشتر مبتنی بر «ندانستهها» قرار میدهد تا «دانستهها». به دیگر بیان، در بررسی ِ مورد ِ کره شمالی با یک نوع «رازآلودگی» در ساحت زیست اجتماعی این کشور مواجه میشویم که خود علت ِ ایجاد جذابیت بهشمار میرود و سبب میشود تا، در ادامه، بکوشیم لایههای پنهانتری از مشخصات و مختصات این «رازآلودگی» را کشف و مشاهده و درک کنیم. اما، در این وادی، نفس ِ آشکار شدن بیشترِ این لایهها و کنار زده شدن ِ این پردهها، فرجام محتوماش چیزی نخواهد بود جز محو شدن آن «رازآلودگی» و، در نتیجه، نابودیِ جذابیت مذکور. حاکمان ِ کره شمالی سالهاست این مهم را دریافتهاند و با انسداد مسیر اطلاعات از درون به بیرون و از بیرون به درون ِ کشورشان، همواره کوشیدهاند با استمرار و استحکام آن «رازآلودگی»، از یک سو، نظام ِ حکومتی ِ جذابای برای «شهروندان» خود، و کشورای «ناشناخته» برای ناظران بیرونی بسازند و بپردازند. و اینگونه است که جهان آزاد و متکثر اطلاعات، پاشنهی آشیل این «رازآلودگی» محسوب میشود، و در خلاء این شرایط است که حاکمان کره شمالی سالها توانستهاند نظام حکمرانی خود را در هالهای از «رازآلودگی» در برابر مردم به نمایش گذارند تا ایجاد «جذابیتای» کنند در راستای کسب نوعای از مشروعیت سیاسی. و اگر بازهم به همان تئوریهای مشروعیت ِ وبر بازگردیم، مشروعیت ِ سنتی و مشروعیت ِ کاریزماتیک است که بر نظام سیاسی حاکم در آن کشور سلطه و سیطره دارد، و چه جای تاکید و تکرار که اصل و اساس «مشروعیت کاریزماتیک» مبتنی بر همان «رازآلودگی» و توابع آن همچون کیش شخصیت، قداست، رسالت تاریخی یا الهی حاکمان و البته درنظر گرفتن این نوع رسالتها برای «ملت» و … است. اما در تمامی این سالها این پرسش بنیادین همواره مطرح بوده که آیا برای همیشه میتوان درهای این کشور را به روی جهان جدید بست؟ و به دیگر بیان آیا تا همیشه ماهیهای کره شمالی را توان و امکان حضور در «آکواریوم های پیونگ یانگ» خواهد بود؟ و اینکه به رغم تصویرای که بسیاری از ناظران درباره شرایط کره شمالی به نمایش گذاشته و میگذارند، چرا مردم ِ این کشور خروش و قیام و انقلابی در راستای بهبود شرایط خود نکرده و نمیکنند و همچون «ماهی سیاه کوچولو» راهیِ دریا نمیشوند؟ سیر در راستای دستیابی به پاسخای برای این پرسش آنگاه آغشته به شگفتیهای بیشتر میشود که دریابیم بسیاری از مردم در کره شمالی خود را «خوشبختترین» مردم جهان، و «جامعهی» خود را بهرهمند از حداکثر رفاه میدانند. در دورانی که نشریات معتبر جهانی، همچون اکونومیست، کره شمالی را در میان 168 کشور مورد بررسی در زمینهی شاخصهای دموکراسی و نظامات سیاسی آزاد در رده آخر قرار داده بودند، در درون ِ این کشور رسانههای حکومتی اقدام به انتشار آمارای کردند درباره ردهبندی کشورهای خوشبختِ جهان، که در آن کره شمالی از میان 203 کشور در رده دوم ِ جدولای قرار داشت که چین در رتبه نخست و کوبا در رتبه سوم و ونزوئلا در رتبه پنجم و البته کره جنوبی در رتبه 152 و امریکا در رتبه آخر این جدول قرار داشتند. به افسانهی مورد اشاره در مطلع این وجیزه بازگردیم، روایت چوانگ تزو از تماشای از آب بیرون پریدن ماهیها قرین ِ حقیقت است یا روایت و درک ِ هویی تزو؟! اما در اینجا نباید در دام روایتهای آلوده به ایدئولوژی افتاد؛ روایتهاای که خوراک نظامات سیاسی و اعتقادی ِ ایدئولوژیک است و بر همین اساس حاکمان کره شمالی نیز افکار و اذهان ِ اکثریت مردم در این کشور را آغشته به ویروس ِ جانکاه و ویرانگر «صفر یا صد» و «سیاه یا سفید» دیدن مسائل و موارد مهم در جهان پیرامون کردهاند. و از این جهت در مواجهه با این دو نوع آمار (درباره کره شمالی از سوی رسانه های معتبر جهان، و از جانب حکومت کره شمالی) نباید در دام این مدعا افتاد که «طرفین دروغ میگویند.» حتی اگر بر این نظر باشیم که «طرفین ماجرا تمام حقیقت را مطرح نمیکنند»، این بسیار متفاوت است با این مدعا که «طرفین به یک نسبت دروغ میگویند»، و البته بر همین اساس باید بر این مهم تاکید کرد که آیا مسئولیت متولیان حکومت در کره شمالی در این وادی بیشتر نیست؟ از اینجهت و به این سبب که با بستن درهای کشور خود و انسداد ِ مسیر گردش آزاد و متکثر اطلاعات، در بهترین حالت، خود باعث ایجاد و ترسیم چهرهای مخدوش از کشورشان شدهاند. از دهههای گذشته تاکنون که تعدادی از «ماهیهای» کره شمالی توانستند خود را از «آکواریومهای پیونگ یانگ» به دریای جهان آزاد اطلاعات بیافکنند و روایتهای خود را از زندگی در آن کشور به صورت خاطرات و داستان و مصاحبه منتشر کنند، اینجا نیز بازهم عدهای در دام همان ِ میراث ِ خطرخیز خاندان «کیم» افتادند و آن کتابها و روایتها را مجعول و مخدوش و غیر مستند و بیاعتبار و مبتنی بر اغراق و داستانسرایی دانستند. فراموش نمیکنم در بحثای درباره سه کتاب «آکواریوم های پیونگ یانگ»، «رهبر عزیز» و «حسرت نمیخوریم»، با عدهای از «چپهای وطنی»(کذا!) مواجه بودم که سخت بر مجعول و مخدوش بودن مطالب منتشر شده در این کتابها تاکید می کردند. من در مواجهه با رفقا گفتم آیا تصویرای که شما و همقطارانتان از ایران دهههای 30 و 40 و 50 ترسیم میکردید، مجعول و مخدوش و مبتنی بر اغراقهای در مرز ِ دروغ نبود؟ البته که امروز با مرور آن «تصاویر» پاسخمان به این پرسش مثبت است اما بسیاری از همان «چپهای وطنی» آنجا و آنگاه که آنمایه از جعل و خدشه و اغراق را میپذیرفتند، عامل و باعث آنها را حکومت وقت میدانستند که با «بستن فضای آزاد گردش اطلاعات» خود تنور اینگونه دروغپردازیها علیه خود را داغ کرده بود. حتی اگر این مورد دوم را بپذیریم بازهم نمیتوان اعتبار و امتیازای برای مشی ِ حاکمان کره شمالی قائل بود، چون عامل و باعث «بستن این فضا» نیز در آن کشور همایشان بوده و هستند. فضاای را در نظر بگیرید که دانشآموزان در مدارس کره شمالی هر روز یکصدا در صفوف ِ بههم فشرده این نغمه را سر می دهند: «پدر! در دنیا هیچ چیز نیست که حسرتش را بخوریم حزب کارگر تمامی ِ ما را در آغوش گرفته همهی ما خواهر و برادریم اگر دریایی از آتش به ما هجوم آورد، بچههای دوستداشتنی نباید بترسند پدرمان اینجاست. در این دنیا هیچ چیز وجود ندارد که حسرتش را بخوریم.»
بانگ اینگونه ادعای «حسرت نخوردن»، از متن و بطن نظام آموزشی، در کشورای و از جانب مردمای به گوش میرسد که در میانهی دههی 90، به علت قحطی و شرایط نابهسامان اقتصادی و معیشتی، صدها هزار نفر از همایشان در عین «حسرت نخوردن» غذاای نیز برای خوردن نداشتند و جان سپردند، آن هم در شرایطی که بواسطهی فروپاشی شوروی، دیگر خبر و اثرای از یارانههای رفقای کمونیست نبود و، البته در همان شرایط، رهبرای که در آن کشور «پدر عزیز» نامیده میشد و در همان شوروی به دنیا آمده بود نیز اگرچه «حسرت نمی خورد» اما غذاای میخورد که صدها هزار نفر از مردم کره شمالی در حسرت ِ خوردن لقمهای از آن جان میسپردند. و این همان دورانای بود که «پدر عزیز» در پی دستیابی به سلاح اتمی بود تا میراثای برای فرزند و خلف خود به یادگار نهد که، بر اساس آن، حتی اگر باردیگر صدها هزار نفر از قحطی جان سپردند اما «خاندان کیم» دچار قحطی ِ قدرت ِ نظامی نشوند. اما در برابر این پرده از نمایش بر صحنهی واقعیات تاریخی چاره ای جز باور و پذیرش نداریم که همین مردم، در همین شرایط، «پدر عزیز» را میستودند و میستایند به این جهت که هدفاش از ساخت و پرداخت تمامی آن تجهیزات نظامی چیزی نیست جز «مراقبت و محافظت از ما.» کره شمالی، در همین راستا و، بر اساس نسبت جمعیت، بزرگترین «کشور نظامی» جهان محسوب میشود و دارای چهارمین ارتش بزرگ جهان از منظر تعداد نیروی نظامی است. ارتشای که تحت عنوان «چوسان اینمینگون» شناخته میشود و با بودجهای در حدود 6 میلیارد دلار، 25 درصد مردم این کشور به نوعای به آن وابسته هستند، و فرماندهی آن و در عین حال رئیس کمیسیون دفاع ملی همان رهبر کره شمالی است و از این طریق میزان تکیه و تاکید نظام سیاسی کره شمالی بر تجهیزات نظامی و تجهیز ارتش مشخص میشود. این نوع باور و نگرش مردم کره شمالی نسبت به «پدر عزیز»؛ یعنی کیم جونگ ایل و خلف او یعنی کیم جونگ اون، بر این اساس که ایشان همواره در حال «مراقبت و محافظت از ما هستند»، دارای ریشههای سترگ تاریخی است که برخی از وجوه آن را از زمان تاسیس «جمهوری دموکراتیک خلق کره» میتوان بررسی و مشاهده کرد. 15 آوریل 1912 برای مردم کره شمالی روزای مقدس بهشمار میرود. روزی که «تایتانیک» غرق شد، اما کیم ایل سونگ دیده به جهان گشود. و بر اساس همین تقارن تاریخی بود که سالها بعد دستگاه تبلیغاتی حکومت کره شمالی این روز را اینگونه توصیف و تبلیغ کرد «روزی که خورشید در غرب غروب، و در شرق طلوع کرد.» کیم ایل سونگ در میانهی دههی 30 تا دههی 40 سدهی بیستم، علیه نیروهای نظامی ژاپنی به مبارزه برخاست و البته در همان دوران بواسطهی درغلتیدن به اردوگاه کمونیسم راهی شوروی شد تا پس از پایان جنگ جهانی دوم توسط برادر بزرگتر و در راستای حفظ منافع «میهن پرولترایا»، راهی وطن مالوف شود. وقتی در 15 آگوست 1945 امپراطور هیروهیتو بیانیهی تسلیم را قرائت کرد و مردم ژاپن شنیدند که امپراطورشان دیگر «خدا» نیست، اگرچه بسیاری از ژاپنیها بر اساس سنت سامورایی اقدام به «هاراکیری» کرده و به زندگی خود پایان دادند تا در روزگار ِ تسلیم نفس نزنند اما، در سوی دیگر ماجرا، مقامات شوروی و امریکا بهعنوان دو ابرقدرت ِ فاتح جنگ جهانی دوم، هر کدام در پی تثبیت منافع و تامین امتیازات خود در شبه جزیره کره بودند. در همین راستا بود که در نهایت دیپلماتهای امریکایی، از جمله دین راسک که سالها بعد در دولتهای کندی و جانسون به وزارت خارجه رسید، با رسم خطی بر نقشه در مدار 38 درجه، مقدمات تجزیهی شبه جزیره کره را فراهم کردند. پس از این بود که کیم ایل سونگ با حمایت مقامات ارشد شوروی، قدرت را در کره شمالی در اختیار گرفت و بهواسطهی مبارزاتاش، علیه نظامیان ژاپنی، به چهرهای محبوب و قهرمان دوران ِ مبارزه علیه استعمار بدل شد. افسانهی «قهرمان ِ منجی» در راستای مشروعیتبخشی به حکومت کیم ایل سونگ در این شرایط ساخته و پرداخته شد، در حالی که اگر نبود حمایتهای شوروی و اختلافات ِ ایجاد شده پس از جنگ ِ جهانی دوم میان قوای متفقین، شاید هرگز کشورای تحت عنوان کره شمالی به رهبری ِ کیم ایل سونگ پا به عرصهی واقعیات تاریخی نمینهاد. از یاد نبریم که در همان دوران، یعنی نیمهی دوم دههی 40، بود که در نقاط دیگر جهان از جمله در ایران نیز با ایجاد «غائلهی فرقهی دموکرات آذربایجان»، و در کشورهای دیگری چون یونان، این مقامات شوروی بودند که در پی گسترش اردوگاه کمونیسم و کسب امتیاز در سطح بینالمللی در فضای پساجنگ جهانی بودند. اما در همان دوران، در نهایت، این برتری نظامی امریکا بهواسطهی بهرهگیری از «قدرت هستهای» بود که، با تهدید ترومن بر علیه شوروی، باعث شد استالین از امکان دراز کردن پای ِ قدرتنمایی بیشتر بر گلیم ِ توسعهی کمونیسم محروم شود، و در نتیجهی به پس کشیده شدن آن «پا» بود که، از یکسو، “غائلهی فرقه دموکرات آذربایجان” در ایران ختم شد و، از دیگر سو، در یونان شورشها و اغتشاشات مستمر ِ کمونیستها، منجر به «کودتای سرهنگها» شد. اما تجزیهی شبه جزیرهی کره و ایجاد دو کشور کره جنوبی و کره شمالی (جمهوری دموکراتیک خلق کره) در حالی در سال 1948، پس از مناقشات و مجادلات فراوان، رقم خورد که حدود 2 سال پس از آن، این کیم ایل سونگ بود که در راستای بازگشت به “کرهی واحد”، با پشتوانهی حمایت شوروی، به کره جنوبی حمله و جنگای ویرانگر را آغاز کرد. 25 ژوئن 1950 پیشروی نیروهای کره شمالی حتی منجر به اشغال سئول شد اما این پایان ماجرا نبود و با دخالت امریکا و نیروهای بینالمللی، نیروهای کره شمالی به گونهای عقب رانده شدند که اگر نبود مداخلهی چین به مثابه برادر ِ کمونیست ِ همسایه، رویای کیم ایل سونگ، در راستای دستیابی به «کرهی واحد»، در جهت عکس و با از بین رفتن کرهشمالی، به نفع طرف مقابل محقق میشد. این جنگ ویرانگر پس از 3 سال در حدود 3 میلیون نفر از مردم کره را به کام مرگ کشاند و ویرانیهای بسیاری برجای نهاد تا پس از آن مرزهای دو کره بر روی نقشهها بسیار پررنگتر از پیش شود و کیم ایل سونگ در کره شمالی خود را نه تنها به عنوان نجات دهندهی مردم کره شمالی از اشغالگری و استعمار ژاپنیها بلکه خواستار و هوادار ِ ایجاد «کرهی واحد» معرفی کند؛ رویاای که اگرچه در عمل به کابوس انجامید اما مردم کره شمالی را به بستر این باور کشاند که رهبر ِ ما از فدا کردن جان خود نیز برای تحقق رویاهای تاریخی ما در مسیر سعادت خلق دریغ نکرده و نمیکند. اما حاکمان کره شمالی، بهواسطهی صبغه و سابقهی کمونیستی و حمایتهای شوروی و چین، نیمهی دوم سدهی بیستم را از لحاظ اقتصادی به گونهای پشت سر مینهادند که معیشت برای مردم این کشور، اگرچه نه در بهترین شکل و اندازه، اما بر بستر حداقلها امکانپذیر مینمود. با اینحال، از یکسو، تغییراتای که خصوصا پس از مرگ استالین در اردوگاه کمونیسم ایجاد شد و، از دیگر سو، اختلافاتای که از دههی 60 به بعد میان چین و شوروی به اوج خود رسید، سبب شد تا کمونیسم در کره شمالی رنگ و بوی خاص خود را پیدا کند. در همین راستا حاکمان کره شمالی دریافتند که علاوه بر تکیه و تاکید بر قهرمانسازی از کیم ایل سونگ در جایگاه و مقام ِ یک قهرمان ضد استعماری، باید گامهای ایدئولوژیک دیگری نیز در مسیر خلق و جعل ِ پشتوانههاای برای کسب و بسط یک نوع «هویت جمعی» (collective identity) در ساحت زیست اجتماعی در کشور بردارند. مهمترین کارکرد این هویت جمعی برای حکومت در کره شمالی از این قرار و بر این مدار بود که با ایجاد و تقویت نوعای انسجام درونی، کشور را در مسیر پیشبرد اهداف و سیاستهای ایدئولوژیک خود در برابر تهدیدها و تحریمها و حتی تهاجمات نظامی کشورهای خارجی مقاوم و منسجم نمایند. در میانهی دههی 50 رهبر کره شمالی با مطرح کردن «جوچه» (Juche) مبانی خلق و جعل آن هویت جمعی را در قالب این ایدئولوژی تئوریزه کرد و پس از آن تمامی امکانات تبلیغی و تلقینی و تقنینی کشور در مسیر این ایدئولوژی بسیج شد. بنیان نظریِ «جوچه» بر این سه محور کلان قرار داشت؛ 1: سیاست ِ خودی 2: اقتصاد ِ خودی 3: دفاع ملی ِ خودی تئوریسین اصلی «جوچه» هوانگ جانگ یوپ بود که در اواخر سدهی بیستم به کره جنوبی گریخت و به یکی از منتقدان حکومت کره شمالی بدل شد و در همان کشور نیز درگذشت. اما این حجم از تکیه و تاکید بر «خود» بر بستر «جوچه» مستلزم ترویج نوعای «ملی گرایی» در پیکر یک نظام کمونیستی بود. اما از آنجا که نظام سیاسی حاکم در کره شمالی، در جایگاه نظامای کمونیستی، در عرصهی سازگاری با مبانی ملیگرایی در بنبستِ امتناع قرار میگرفت، متولیان حکومت باید مشکل موجود را به گونهای دیگر رفع میکردند. راهکار متولیان حکومت در این راستا چیزی جز توسل و تمسک به ایدئولوژی ناسیونالیسم نبود. ناسازگاری موجود در عرصهی ارتباط نظام کمونیستی با ملیگرایی، اگرچه در آراء و نظرات مارکسیستهای ارتدکس محلای از اعراب داشت اما پس از انقلاب 1917 و سلطه و سیطرهی بلشویسم در شوروی، در راستای ماجراهاای چون «سوسیالیسم در یک کشور» و گذر از آن آرمانهای انترناسیونالیستی، کار حتی به سرکوب و ترور و حذف بسیاری از کمونیستها توسط مقامات حکومت شوروی نیز کشیده شد که فرجام امثال تروتسکی ، و کامنف و زینوویف و… شاهدی است بر اثبات این مدعا. اگر در 1931 استالین با نهادن مُهر تایید بر نظریه «سوسیالیسم در یک کشور»، علاوه بر رد نظرات کسی چون تروتسکی، حتی از لنین نیز عبور کرد، اما این تنها وجه افتراق با آراء مارکس نبود و در ادامه همان استالین بود که در راستای همان نظریه، به بهانهی توسعهی مبتنی بر حداکثر شتاب در عرصه صنعت و اشتراکیسازی کشاورزی، بر حضور پُر رنگ «دولت» در مناسبات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی تاکید کرد تا در این وادی نیز علاوه بر گذر و گسستای دیگر از آراء مارکس و بسیاری از نظریهپردازان در اردوگاه مارکسیسم، پایههای حکومتای سرکوبگر و استوار بر استبداد و اختناق را در شوروی مستحکمتر کُنَد. این ماجرا حدود 25 سال پس از آن دوران، در کره شمالی به گونهای دیگر رقم خورد. آنجا که در راستای حرکت ِ قطار حکومت بر ریل ِ «جوچه»، در ارکستر ِ کیم ایل سونگیسم ناسیونالیسم همنوا با کمونیسم نغمهسرایی کرد. و این یکی از وجوه مهم و قابل توجه تلفیق و التقاط «ناسیونالیسم و کمونیسم» در تاریخ اندیشهی سیاسی است. در دیگر جای نشان دادهایم که ناسیونالیسم اگرچه در آغازین دوران ِ خود در تفاهم و تلائم ِ بیشتری با اردوگاه «لیبرالیسم» بود، اما با گذر زمان ناسیونالیسم، بهعنوان یک ایدئولوژی، به سمت و سوی اردوگاه سوسیالیسم و کمونیسم کشیده شد. «جوچه»، به عبارتی دیگر، با تلفیق و التقاطای میان «مارکسیسم و کمونیسم و ناسیونالیسم»، بر آن بود تا راه رسیدن به «سوسیالیسم واقعی» را با خودکفایی و خوداتکایی، در عرصههای سیاسی و اقتصادی و نظامی، فراخ و هموار نماید. اما با آغاز آخرین دهه از سدهی بیستم، از یکسو، پس لرزههای فروپاشی شوروی و، از دیگر سو، کهولت سن و از کارافتادهگی رهبر کره شمالی، شرایط در این کشور را به شدت به مرزهای بحران کشانده بود. سرانجام دو سال پیش از مرگ کیم ایل سونگ، این فرزندش کیم جونگ ایل بود که به فرماندهی کل ارتش خلق کره و، یکسال پس از آن، به ریاست شورای عالی دفاع منصوب شد، تا پیش از مرگ نخستین رهبر کره شمالی، این پستهای حساس و حیاتی در این کشور در اختیار رهبر آینده قرار گرفته باشد. در آن دوران بسیاری از اهل سیاست مرگ کیم ایل سونگ و روی کار آمدن کیم جونگ ایل را آغاز ِ پایان ِ کره شمالی میدانستند، اما در عمل و با گذر زمان نه تنها چنین نشد بلکه رهبر ِ جدید به «پدر عزیز» و پیشواای فرهمند و مقدس بدل شد. در شرایطی که وضعیت اقتصادی و رفاهی در این کشور در روندی نزولی شتاب گرفته بود. اما کیم جونگ ایل چگونه توانست، در شرایط مذکور، به حکمرانی خاندان «کیم» و سلطه و سیطره بر این کشور ادامه دهد و زمام امور را پس از مرگاش به فرزنداش کیم جونگ اون بسپارد؟ در راستای دستیابی به پاسخ ِ این پرسش باید ساختار کلان نظام سیاسی حاکم در کره شمالی را مورد توجه قرار دهیم. نظامای که تحت عنوان «جمهوری دموکراتیک خلق کره» در قانون اساسی داعیهی «دیکتاتوری دموکراسی خلق» دارد و تحت سلطه و سیطرهی سیستم «تکحزبی» سامان یافته است. «حزب کارگران کره» اگرچه در واقع میداندار عرصهی فعالیتهای حزبی در این کشور است اما در کره شمالی، همچون دیگر نظامات کمونیستی، این «حزب» نیست که زمام کامل امور را در دست داشته باشد و، در واقع، حتی همین نظام تکحزبی نیز کاملا تحت نظر و اراده و فرمان رهبر انجام وظیفه میکند. در کره شمالی علاوه بر «حزب کارگران» احزاب کوچک دیگری نیز وجود داشتند که مهمترین آنها، یعنی دو حزب ِ «سوسیال دموکرات کره» و «چوندویست چنگو»، جبههی متحدای را با عنوان «جبهه دموکراتیک برای اتحاد مجدد سرزمین پدری» تشکیل میدهند که از کارکردای کاملا تشریفاتی برخوردار است و آن جبهه نیز تحت سلطه و سیطرهی حزب کارگران قرار دارد. کیم ایل سونگ به عنوان بنیانگذار «جمهوری دموکراتیک خلق کره» و نخستین رئیسجمهور کره شمالی، پس از مرگ با دریافت لقب «رئیسجمهور ابدی» عملا باعث حذف پست ریاستجمهوری شد و پس از او مقام ارشد در راس هرم این نظام سیاسی، به عنوان رهبر کره شمالی، برآمده از خاندان او خواهد بود. همین نکته یکی از موارد دیگر در تفاوت میان ساختار سیاسی کره شمالی با دیگر نظامات کمونیستی در جهان است، به این معنی که حکومت در کره شمالی از زمان تاسیس این کشور در درون خاندان «کیم» به صورت موروثی در جریان بوده، در حالی که در سایر نظامات کمونیستی لزوما چنین شرایطی حاکم نبوده و این حزب کمونیست یا احزابی در این جایگاه بودند که، پس از مرگ رهبر، زمام امور را در دست میگرفتند. قوای سهگانه در کره شمالی، به معنی دقیق و واقعی، مبتنی بر «تفکیک» نیستند و در قوهی مجریه دولت پس از کسب تایید از جانب «مجمع عالی خلق» مشروعیت قانونی را کسب میکند و نخستوزیر از قدرت اجرایی قابل توجهای برخوردار نیست، به گونهای که نخستوزیر این کشور همواره در سطح جهان چهرهای ناشناخته محسوب میشود. قوهی مقننه در کره شمالی، که با عنوان «مجمع عالی خلق» شناخته میشود، متشکل از 687 نماینده است که برای مدت 5 سال انتخاب میشوند، اما همین نهاد نیز تحت نظارت و سیطرهی شدید از جانب نهاد دیگری قرار دارد در جایگاه «پریزیدیوم» که ایفاگر نقش هستهی مرکزی حکومت است. اما همانگونه که اشاره شد نه قوای سهگانه و نه حتی حزب، در مناسبات سیاسی کره شمالی محلی از اعراب ندارند و، در واقع، نهادها و ابزارهاای هستند، اگرچه همنام اما، با کارکردهاای متفاوت با آنچه به صورت مرسوم و معمول از نهادهاای چون قوای سهگانه در جهان جدید سراغ داریم. اما توجه به این «کارکردهای متفاوت» دارای اهمیت فراوان است. نظامات ایدئولوژیک به صورت عام و نظامات کمونیستی به صورت خاص همواره بر ایجاد و نمایشِ یکپارچهگی و همبستهگی و شباهت در ظاهر، در ابعاد مختلف اجتماع تکیه و تاکید داشته و دارند. این مسئله در این کشورها حتی در معماریها و ساختمانسازیها نیز مرسوم و مشهود است. بررسی علل و دلایل این مسئله، مجالای دیگر میطلبد اما آنچه در اینجا سزاست که مورد توجه و تامل واقع شود، از این قرار و بر این مدار است که در این نظامات سیاسی تکثر آراء و عقاید نه تنها پذیرفته نمیشود بلکه خطرخیز مینماید، بر همین اساس متولیان امور به لطائفالحیل میکوشند تا، با نمایش نوعای از یکپارچهگی و همبستهگی و شباهت در ظاهر ِ امور، مُهر تاییدی بر این مدعا بزنند که مردم در این کشورها به همان نسبت که در ظاهر در صفوف ِ به هم فشرده و یکپارچه و همسان دیده می شوند، در متن و بطنِ ماجرا و در میدان آراء و نظرات و عقاید نیز دارای همین همبستهگی و انسجام و شباهت هستند. در ظل این نظامات سیاسی است که «پلورالیسم» در هیچ شکل و معنا قابل پذیرش نیست و چون چنین است «نمایش شباهت» بر «تخت پروکروستس» به اجرا در میآید؛ تا با تیغ ِایدئولوژی، مردم را بر این تخت بخوابانند و «آنچه میاندیشند» را به «آنچه باید بیاندیشند» بدل کنند. عبور ِ «شبح مارکس» هر شب سرافکنده از خیابانهای پیونگیانگ را میتوان دید، در روزگارای و در دیارای که به نام سوسیالیسم و کمونیسم آنچه مارکس از ایدئولوژی مراد میکرد را، از قضا، حکومتهای کمونیستی بهکار میگیرند تا نقش بورژوازی و نظام سرمایهداری را ایفا کنند در سازماندهی و ساختِ «اندیشهها» بر اساس مهندسی ِ شرایط و «پیشهها». بر اساس دیدگاه مارکس، مردم در پرتو ایدئولوژی، به مثابه آگاهی کاذب، «آنگونه میاندیشند که زندگی و کار میکنند». اما با مشاهده و بررسی فرآیند سامان زیست اجتماعی در کره شمالی، گویا می توان گفت: بله! مردم «آنگونه میاندیشند که زندگی و کار میکنند» اما نه در ظل نظامات طبقاتی و مبتنی بر سرمایه داری بلکه در ظل و ذیل نظامات مبتنی بر کمونیسم. در کشورای که هر آنچه در توان دارد هزینه میکند در راستای تولید همان «آگاهی کاذب» که خوراک پرولتاریاست برای زیست مبتنی بر «از خود بیگانهگی» و «شی شدهگی»، بازهم در ظل و ذیل نظامات کمونیستی؛ در کشورای که رهبران آن در حالی قهرمانان ِ «ضد استعمار» معرفی میشوند که ذهن و ضمیر و سرشت و سرنوشت تمامی مردم «مستعمره»ی آنهاست. حاکمان کره شمالی، از دیگر سو، همواره بر آن بودند تا «جامعه» را در یک شرایط مبتنی بر «زیست روستایی – دهقانی» قرار دهند تا از کارکردهای این شرایط نیز بهرهبرداریهای لازم را بهعمل آورند. اگر در همسایهگی کره شمالی این چین بود که سالها قبل با مائویسم راه خود را از مارکسیسم جدا کرده و با تکیه و تاکید بر «طبقهی دهقان» در کشورای بیبهره از پیشرفتهای صنعتی، بهعنوان بدیل ِ «طبقهی کارگر» در کشورهای پساصنعتی، درسای به چپهای عالَم در راستای در نظر داشتن اختصاصات اقلیمی و تاریخی داده بود، حاکمان کره شمالی با بهکارگیری این آموزه، شرایط را در کشور خود به گونهای دیگر رقم زدند. ایشان با در نظر داشتن دیدگاههای مارکس و انگلس درباره روند تحولات ِ تاریخی، ساحت زیست اجتماعی در کره شمالی را به گونهای مدیریت و مهندسی کردند که تغییر و تحول در «روابط تولید» و «نیروهای تولید» لزوما منجر به تغییر و تحول در نوع «آگاهی اجتماعی» و در نتیجه تغییر نظام سیاسی نشود. از این منظر اکثریت مردم در کره شمالی نه «پرولتر» بودند که در مسیر «انقلاب» لزوما نیازمند «آگاهی طبقاتی و آگاهی تاریخی» باشند، نه «بورژوا» بودند که، در همان راستا، لزوما نیازمند «آگاهی تاریخی» نباشند. اکثریت مردم این کشور متشکل از نوعای «طبقهی دهقانی» بود که با کنترل و نظارت ِ شدید ایدئولوژیک از جانب حکومت میبایست حتی اگر رو به زندگی در شهرها میآورد و اگر در معرض «روابط تولیدی» متفاوتی قرار میگرفت نیز توان خروج از آن «پوستهی ایدئولوژیک» خود را نداشته باشد. در پرتو ِ همین نظارت شدید ِ ایدئولوژیک بود که متولیان حکومت با توسل و تمسک به انوع روشها درپی ِ بستن درهای «خارج» به روی کشور بودند تا، از یک سو، اهالی کره شمالی در این شرایط خود را خوشبختترین مردم جهان بدانند و، از دیگر سو، ماهیهای کره شمالی دریابند که با گذر از «آکواریومهای پیونگ یانگ»، جز مرداب ِ نابودی در انتظارشان نخواهد بود. اما با هراس از زندهگی در این محیط ِ بسته چه باید کرد؟ آنگونه تکیه و تاکید بر یکپارچهگی و انسجام و تشکیل صفوف بههم فشرده و نمایش ِ شباهت ِ ظاهری، یکی دیگر از کارکردهایش همین غلبه بر «هراس از تنهایی» در «جامعهای بسته» است. اجتماعات انسانی در ظل نظامات ایدئولوژیک و استبدادی از همیشه تا هنوز صحنهی نمایشی هستند از «جمع ِ مردم تنها»؛ «من»ها و «تو»هاای که اگرچه «جمع» میشوند اما «ما» نمیشوند. ابزارها و روشهای این تشکیل «ما» از جمله سازمانهای مردمنهاد، مطبوعات آزاد، احزاب و.. همه یا مفقودند و یا اگر -در ظاهر- موجودند یک کارکرد بیشتر نخواهند داشت: «بسیج توده ها» در راستای «ایدئولوژی ِ حاکم». و اینجاست که تمامی این «نمایش شباهتها» و جعل ِ اجتماعات، در واقع کارکردی «مناسکی» دارند و بس. اگر در ساحت زیست اجتماعی در جهان مدرن احزاب و رسانههای حرفهای و سازمانهای مردمنهاد پُلهای ارتباط میان مردم و نظام سیاسی حاکم بهشمار میروند، در ظل و ذیل نظامات ایدئولوژیک، تمامی اینها در بهترین حالت در راستای «بسیج تودهها» و در جهت ِ نمایش ِ “بیعت با نظام” عمل میکنند. در این نوع جوامع است که حتی انتخابات نیز به مراسم و مناسکای در جهت «اعلام وفاداری و حمایت و پایبندی به نظام سیاسی حاکم» بدل میشود و سکهی رایج در این نظامات سیاسی برگزاری راهپیمایی و بسیج تودهها در صفوف ِ بههم فشرده است بر اساس ایدئولوژی حاکم . و البته، از دیگر سو، در این نوع نظامات سیاسی این نیروی نظامی است که جایگزین احزابِ فعال بر اساس وجود دولت میشود، همانگونه که در کره شمالی این ارتش خلق کره است که بیش از احزاب به جذب نیرو میپردازد چرا که، در واقع، در عرصهی داخلی نیز همچون عرصهی بینالملل همان آموزهی مائو در مدار و محور امور قرار دارد که « قدرت سیاسی از لولهی تفنگ در میآید.» این «اجتماع مردم تنها» آنجا و آنگاه که از منظر روانشناسی درباره مختصات و مشخصات ِ روانی رهبران کره شمالی مورد بررسی قرار می گیرد نیز دارای عواقب و توابع ِ در خور ِ توجه و تامل است. آنگونه که در سال 2009 دو روانشناس در دانشگاه کلورادو به نامهای دانیل سگال و فردریک کولیج در مقالهای، ذیل عنوان «آیا کیم جونگ ایل همچون صدام و هیتلر است؟»، نشان دادند که «جامعهستیزی» درصد قابل توجهای از منش و شخصیت «پدر عزیز» را در بر گرفته است. و البته همین سویههای «جامعهستیزانه» از نقشای بسیار تاثیرگذار در تثبیت و تحکیم مبانی «اجتماعات تودهای» برخوردار است. نظام سیاسی در کره شمالی در راستای همان کنترل و نظارت ِ ایدئولوژیک بر مردم، با استفاده از سازمانهایی چون «سازمان تبلیغات و تحریک افکار عمومی» (PAD) سالها رهبران کشور از جمله کیم ایل سونگ، کیم جونگ ایل و کیم جونگ اون را موجوداتای مقدس و ماورائی و فرهمند ترسیم و تصویر و معرفی کرده تا مردم کره شمالی حیات و ممات خود را در اختیار آنها، و «زندگی غرق رفاه» خود را مدیون و مرهون «پدران مهربان» خاندان ِ «کیم» بدانند. این دستگاهها و نهادها و سازمانها، از یک سو، در مدارس و، از دیگر سو، در سطوح فرهنگی و اجتماعی، نه تنها از جانب هنرمندان و فرهیختهگان و عالمان داخلی بلکه به نقل از بسیاری از عالمان و دانشمندان و هنرمندان و فرهیختهگان خارجی مطالبی را در مدح و ستایش رهبران کره شمالی منتشر و به مردم ارائه میکنند، در حالی که تمامی این نقل قولها در قالب اخبار و اشعار و گفتار ِ دیگران، در واقع، چیزهاای جز ساختهها و پرداختههای همان سازمانهای تبلیغاتی داخلی نیستند. توجه و تامل در این نکته از این جهت دارای اهمیت است که حاکمان کره شمالی، برخلاف آنچه، در ظاهر، درباره بیاعتباری نظرات و دیدگاههای «خارجیها» مطرح میکنند اما، به شدت شیفته و محتاج تایید و تحسین از جانب منابع خارجی هستند. و کسانی که حتی در قالب جاسوس از کره شمالی راهی دیگر شورها، از جمله کره جنوبی و ژاپن و کشورهای اروپایی، شدهاند با نفس زدن در هوای ممالک راقیه آنچنان شیفتهی زندهگی در آن کشورها شدهاند که پس از بازگشت به کره شمالی «اکواریومهای پیونگ یانگ» برای ایشان آنچنان تنگ میشد که یا بدل به ماهیهای گریزان میشدند یا به ماهیهای افسرده. این شرایط حتی در خاندان کیم نیز قابل رصد بود. آنجا و آنگاه که پسر ارشدِ کیم جونگ ایل، به نام کیم جونگ نم، پس از بارها سفر به دیگر کشورها با نام و پاسپورت جعلی سرانجام در سال 2001 در ژاپن دستگیر و بازداشت شد تا رویای جانشینیِ پدر و رهبری کره شمالی، پس از این رسوایی، برای او رنگ نابودی گیرد. در نمونهای دیگر در کتاب «روح گریان من»، که شرح زندگی دراماتیک ِ کیم هیون هی بهعنوان یکی از زنان جاسوس ِ کره شمالی است، او به یاد میآورد که در یکی از سفرهای خارجی وقتی گردنبندی با صلیبی طلایی برای خود میخرد مامور ارشدِ همراه او اگرچه خرید چنین چیزی را نمیپسندد اما به علت پوشش امنیتی مانع این کار نمیشود و هیونگ هی از این پوشش امنیتی برای به دست آوردن آنچه میپسندد و میخواهد، اما در کشور خود امکان دستیابی به آن را ندارد، استفاده میکُنَد. این اوج تراژدیست که جاسوسان کره شمالی، که در نهایت اقدام به بمبگذاری در یک هواپیمای مسافربری میکُنند، برای مشاهدهی لذات ابتدایی در زندگی نیز نه لزوما بهعنوان «جاسوس» بلکه بهعنوان «شهروند» کره شمالی ناگزیرند تنها از دریچهی مسائل ایدئولوژیک و امنیتی اقدام کُنند. اما پس از مرگ «پدر عزیز» در سال 2011 با روی کار آمدن پسرش کیم جونگ اون بسیاری بر این نظر بودند که همه چیز برای فروپاشی کره شمالی مهیاست. مبنای این نظر مذکور بود که وقتی، از یک سو، حرکت در راستای فعالیتهای هستهای و آزمایشهای موشکی و، از دیگر سو، فقدان وجه کاریزماتیک در رهبر ِ جدید کره شمالی تاثیرات خود را به نمایش گذارد، آنجا و آنگاه که این شرایط با تحریمهای اقتصادی و تهدیدهای نظامی نیز همراه شود، کار برای «خاندان کیم» تمام خواهد شد. صاحبان اینگونه نظرات نمیدانستند که بسیاری از حکومتها در جهان امروز هستند که وجود و عرضاندام کره شمالی تحت رهبری «خاندان کیم» را یا در راستای اهداف خود میدانند یا از بین رفتن و نابودی آن را بر خلاف منافع خود تشخیص میدهند. از جمله همسایهی قدرتمند کره شمالی یعنی چین. با اینهمه، شرایط نابهسامان اقتصادی در کره شمالی و گسترش دامنهی مناقشات و مجادلات درباره مسئلهی هستهای در سطح جهان، و خصوصا درباره نظامات ایدئولوژیک، باعث شد تا حکومتِ تحت رهبری ِ کیم جونگ اون آنجا و آنگاه که تهدیدات ِ مخالفان قدرتمند خود را در سطح بینالملل جدی و تاثیرگذار دانست، با اتخاذ مشی ِ «تهاجم ِ بازدارنده» چندی را به عرضاندام ِ نظامی در سطح منطقه سپری کرد تا پیام روشنای به مخالفان و دشمنان خود ارائه کُنَد. اما پیام روشن ِ کیم جونگ اون با روی کار آمدن ِ رئیسجمهوری از منتهیالیه اردوگاه «راست» در امریکا معنا و مفهوم و البته سرنوشتای دیگرگونه درپی داشت. حکومت کره شمالی در دوران رسیدن ِ همقطاران خود، همچون کوبا، به آخر ِ خط، در دوران نمایش سرنوشت صدام و قذافی و بشار اسد، در دوران بحران پروندهی هستهای ایران، در دوران اصلاحات در ساحت زیست اجتماعی در عربستان سعودی، در دوران لمس ویرانگری بیشتر ِ تحریمهای اقتصادی نسبت به تهاجم نظامی، تا حداکثر ممکن قطار خود را بر ریل ِ امتیازگیری از مخالفان خود به پیش راند؛ همان قطارای که توقف آن دیر و زود داشت اما سوخت و سوز نداشت. دورانای که شکافای عمیق میان سه کلمه که با «کاف» آغاز میشوند میتوانست به پایان ماجرا برای حاکمان و ساکنان کره شمالی بدل شود، شکافای عمیق میان ِ «کره و کیم و کمونیسم». دورانای که اگرچه رهبر کره شمالی در پیامای خطاب به بشار اسد ضمن تبریک سالگرد استقلال این کشور مقاومت و مبارزهی او را مورد تایید و ستایش قرار داده بود اما، چند ماه پس از آن، آنجا و آنگاه که امریکا و متحداناش خطهای قرمز خود را با شلیک موشک در آسمان دمشق برجسته کردند، دیگر خبر و اثرای از پیام و بیانیهای از جانب کیم جونگ اون در حمایت از بشار اسد و مشی حکومت ِ سوریه در کار نبود. کیم جونگ اون دوران ِ مذکور را آگاهانه درک کرد و پشت سر نهاد تا پیش از آنکه همچون امپراطور هیروهیتو به دیدار ِ ژنرال مک آرتور بُرده شود و در قاب تصویرای قرار گیرد که کوهسار غرور ژاپنیها را تا ابد ویران کرد، با ظاهری آراسته و در ظاهری آرایش شده راهی مرزای شد که رئیسجمهور کشور همسایه نیز خود به آنجا آمده بود و اینبار تصویرای دیگر در قاب تاریخ ثبت شد؛ تصویرِ دست در دستان ِ “این” (مون جائهاین) نهادن، پیش از آنکه همهچیز برای “اون” از دست رفته باشد.
کره شمالی حدود 15 سال پیش از به قدرت رسیدن کیم جونگ اون، در راستای توسعهی برنامهی هستهای نظامی خود، گام در مسیر خروج از از «پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای» (NPT) نهاد، و سرانجام حدود 8 سال پیش از آغاز دوران رهبری کیم جونگ اون از NPT خارج شد. از نخستین دورانای که حکومت کره شمالی نغمهی خروج از پیمان مذکور را سر داد، دولت امریکا این کشور را در سند «بررسی وضعیت هستهای» (Nuclear Posture Review) به عنوان «تهدید هستهای» و تهدید و چالشای در سطح منطقهای مطرح کرد. حدود 5 سال پیش از آغاز حکمرانی کیم جونگ اون نخستین آزمایش تسلیحات هستهای از جانب کره شمالی باعث شد تا این کشور در NPR به عنوان خطرای بالفعل شناخته شود. اما پس از به قدرت رسیدن کیم جونگ اون بود که به علت آزمایش موشکهای بالستیک قارهپیما (ICBM) از جانب کره شمالی، دولت امریکا کره شمالی را، در سند مذکور، به عنوان خطر و تهدیدای بالفعل در سطح جهان معرفی کرد. اما این تغییر عناوین و جایگاهها در NPR دارای پیامدهای بسیار تاثیرگذاری بر ساحت زیست اجتماعی در کره شمالی و بر وضعیت این کشور در عرصهی بینالملل بود. تحریمهای مستقیم از جانب امریکا و سایر تحریمهای بینالمللی عمق نظام سیاسی حاکم در کره شمالی را نشانه گرفته بود، اما همان نظام سیاسیِ حاکم طی دههها سلطه و سیطره بر ساحت زیست اجتماعی توانسته بود اهالی کشور را به زیست در شرایط «پادگانی» عادت دهد. در چنین شرایطی امریکا امکان فروپاشی حکومت بر اثر شورشها و اعتراضات داخلی در مرزهای غیرممکن قرار داشت. در سوی دیگر ماجرا، امریکا پس از دستیابیِ کره شمالی به تسلیحات هستهای و موشکهای قارهپیما، در عرصهی نظامی نیز با «مرغای از قفس پریده» مواجه شده بود؛ با در اختیار داشتن این نوع تسلیحات امکان حملهی نظامی امریکا به کره شمالی نیز در مرزهای غیرممکن قرار داشت. فرجام محتوم چنین وضعیتای این بود که جهان و مشخصا دولت امریکا باید با استمرار حکمرانی «خاندان کیم» در کره شمالی کنار میآمدند. اما این «کنار آمدن» میتوانست به دو گونه انجام پذیرد. نخستین حالت این بود که حکومت کره شمالی تحت تاثیر تحریم و تهدید و تطمیع از جانب امریکا تن به اصلاحات بنیادین در ساختار حکمرانی دهد؛ و این یعنی پایان دوران حکومت کمونیستی در کره شمالی. خالت دوم نیز از این قرار و بر این مدار بود که کره شمالی بر اثر تحریمها و فشارهای بین المللی تن به انزواای بسیار بیشتر از قبل دهد؛ و این یعنی تداوم دوران حکومت کمونیستی در کره شمالی، در سایهی افزایش شعاع انزوای جهانی.
نتیجهی دیدار دونالد ترامپ با کیم جونگ اون میتواند برای کره شمالی یکی از دو حالت مذکور باشد، اما بسیار بعید است که نتیجهی این نوع دیدارها حالت نخست باشد. بر این اساس، ما با پایانِ دوران حکومت کمونیستی در کره شمالی مواجه نخواهیم بود، اگرچه با آغاز این پرسش مواجهایم که فردای ماهیهای رودخانهی هائو چگونه خواهد بود؟ فرداای که آنها شاهد ِ واقعیت ِ خود و دیگران از فراز ِ پلهای آن رودخانه خواهند بود. فرداای که ماهیها درخواهند یافت به نام اقیانوس در رودخانه، به نام رودخانه در برکه، و به نام برکه در آکواریوم روزگار گذراندهاند. فرداای که ماهیها درخواهند یافت تمامی آن آرمانها و شعارها طعمههاای بودهاند بر قلاب ِ حکومت مبتنی بر ایدئولوژی؛ قلابای در دستان ِ ماهیگیران ِ «خاندان ِ کیم». فرداای که ماهیها خواهند دید بوسههاای که بر دستان ِ رهبرانشان میزدند بوسههاای بر همان قلابها بوده و بس.
|












دیدگاهتان را بنویسید