×
  • چرا امثال نامجو و نجفی را اخلاف صالح نظام جمهوری اسلامی می‌دانم؟
    حی علی هیولا

  • کد نوشته: 1782
  • ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
  • حی علی هیولا

    «آن که با هیولا دست و پنجه نرم می‌کند باید بپاید که خود در این میانه هیولا نشود. اگر دیری در مغاک‌ای چشم بدوزی آن مغاک نیز در تو چشم می‌دوزد.»

     نیچه / فراسوی نیک و بد

    بخش عمده‌ی تاریخ مبارزات علیه حکومت‌های ایدئولوژیک را می‌توان و باید ذیل تاریخِ استحکام و استمرار همان نظامات قرار داد. به دیگر بیان، بسیار افراد و گروه‌هایی خود را در میدان مخالفت و مبارزه با حکومت‌های ایدئولوژیک پنداشته‌اند، اما معنا و مبنای آن «مبارزه»، چیزی جز تلاش در راستای استحکام و استمرار آن حکومت‌ها نبوده است.

    آن‌جا و آن‌گاه که ژیروندن‌ها، پس از انقلاب فرانسه، گردن به گیوتن سپردند، این ورنیو بود که، در جای‌گاه یکی از اکابر و اعاظم همان اردوگاه، این مدعا را در تاریخ انقلاب‌ها ثبت کرد: «انقلاب است که فرزندان خود را می‌بلعد.»

    اما انقلابِ موردنظر ورنیو و اخلاف او، اصولاً و اساساً، چیزی جز مبارزه‌ی ایدئولوژیک‌ای نبود که در فرآیندِ آن می‌توان و باید از تمامی ابزارهایِ در اختیارِ نظام سیاسی حاکم، علیه او استفاده کرد. در چنین شرایطی است که چنین انقلابیونی، پیش از پیروزی در مبارزه‌ی سیاسی، نظام سیاسی آتی را چنان ساخته و پرداخته‌اند که «خوردن فرزندان خود»، تنها بخش کوچک‌ای از «اقتضای طبیعت» آن است. به دیگر بیان، انقلابیون، از ورنیو تا اخلاف صالح او در ایرانِ معاصر، خود، بیش و پیش از هرکس برگزار کننده‌ی مراسم و مناسکِ «فرزندخوری» در عرصه‌ی مبارزات سیاسی بوده‌اند. اما در شرایطی که اردوگاه مخالفان و مبارزان علیه یک نظام سیاسی ایدئولوژیک، جز بر مدار و محور ایدئولوژیک‌اندیشی قرار نداشته باشند، از این فرجام محتوم گریز و گزیری نخواهد بود که فقط بخش‌هاای از مردم را بدل به پیاده‌نظام سپاه خود کنند که لغزنده‌گان از بستر یک ایدئولوژیک به بستر ایدئولوژیکِ دیگر باشند. در چنین شرایطی، تمامی مخالفان و منتقدان نظام سیاسیِ ایدئولوژیک حاکم لزوماً بدل به پیاده نظام سپاه انقلابیونِ اهل ایدئولوژی نخواهند شد، بلکه اصل و اساسِ تلاش در راستای جلب و جذبِ پیاده نظام انقلاب، بر مدار و محورِ کشاندنِ اهل ایدئولوژی از یک سوی بام به سوی دیگرِ بامِ ایدئولوژیک‌اندیشی است.

    از ابتدای دهه‌ی ۲۰ در ایران، با تأسیس حزب توده، عده‌ای از هنرمندان ایرانی راهی این اردوگاه ایدئولویک شدند تا بر اساس آموزه‌ی بنیادین این حزب، ناظر به عرصه‌ی فرهنگ، یعنی رئالیسم سوسیالیستی، عرصه‌ی هنر به صورت خاص، و فرهنگ به صورت عام را بدل به میدان مبارزه در راستای انقلابِ محتوم سوسیالیستی کنند. در آن میدان و در آن دوران، عده‌ای از هنرمندان ایرانی از بستر ایدئولوژیکِ سنت‌گرایی، یا از بستر ایدئولوژیکِ روشن‌فکریِ ناسیونالیستی و آرکائیستی، به بسترِ ایدئولوژیک دیگری لغزیدند به مثابه میراث ژدانوف در ایران.

    یکی از اهالی همین قبیله سعید سلطان‌پور بود. سلطان‌پور خلفِ صالح ژدانف و میراث‌خوارِ او بر خوانِ رئالیسم سوسیالیستی بود. برای سعید سلطان‌پور هنر اصالت‌ای جز ابزار مبارزه علیه نظام سرمایه‌داری، و آن‌چه او و سایر رفقا به عنوان سرمایه‌داری وابسته و بورژوازی کمپرادور در ایران می‌دانستند، نداشت.

    سلطان‌پور در اواخر دهه‌ی ۳۰ به گروه «آناهیتا» پیوست که بنیان‌گذاران آن اعضای حزب توده بودند. این گروه علاوه بر فعالیت در عرصه‌ی تئاتر، در همان دوران، نشریه‌ای نیز ذیل عنوان «آناهیتا» منتشر می‌کرد. نخستین اشعار سلطان‌پور در همان نشریه منتشر شد. در ادامه، هم‌او، نمایش‌نامه «دشمن مردم» را در «انجمن ایران و امریکا»، با عنوان نمایشِ «دکتر استوکمان»، اجرا کرد. سلطان‌پور اثرِ ایبسن را با توجه به آموزه‌های مارکسیست‌لنینیستی خود، با تحریف‌های آشکارای در ایران اجرا کرد، و البته این نوع تحریف‌ها، از جانب رفقا، به مثابه فرآورده‌ی ذهن پویا و خلاقِ رفیق سلطان‌پور، با تحسین و تمجید فراوان مواجه شد. برای نمونه، سلطان‌پور فراز برجسته‌ای از «دشمن مردم» را که، در آن‌جا، دکتر استوکمان می‌گوید: «نیرومندترین آدم کسی است که از همه تنهاتر است»، به این شکل تغییر می‌دهد: «باید ماند و از سلاح مردم استفاده کرد.»

    سلطان‌پور نمی‌توانست به تمامیِ مدعیات بنیادین مطروحه در «دشمن مردم» معتقد و ملتزم باشد، اما از این توان و امکان برخوردار بود که نمایشنامه ایبسن را بر تخت پروکروستسِ ایدئولوژی رئالیسم سوسیالیستی قرار دهد و «دکتر استوکمانِ خود را بسازد.» و این همان مشی و مرام‌ای بود که دیگران‌ای نیز در همان دوران و در همان میدان در پیش گرفته بودند، از جمله احمد شاملو. شاملو نیز، که هیچ‌گونه علاقه و ارادت‌ای به آثار هنری سلطان‌پور نداشت، آن‌جا و آن‌گاه که در تقدیم شعرِ «سرود ابراهیم در آتش» به مهدی رضایی با انتقادات‌ای مواجه شد، رسماً اعلام کرد: «من مهدی رضایی ِخودم را می‌سازم.»

    مشی و مرام سلطان‌پور در مواجهه با اثر ایبسن، نمونه‌ی بارزای بود در راستای تأیید و تثبیت این مدعا که هنر کاملاً و مطلقاً قابل تقلیل به ابزار مبارزه علیه نظامات سیاسیِ رقیب است. اما معنا و مبنای آن نوع مبارزه، در آن دوران و در آن میدان، از جانب سعید سلطان‌پور این‌گونه مطرح می‌شد: «اکنون که در جوامع طبقاتی بیش از هر زمان دیگر هنر و اندیشه به مثابه سلاحی ارزان و موثر بازار دارد و وسیله‌ای جادویی برای ماندگاری طبقه‌ی وابسته به امپریالیسم جهانی است و همواره در جهت تحقیر و تحمیق مردمان محروم و عامی به کار گرفته می‌شود، کوشش برای بیداری و آن‌گاه پی‌گیری سرشار از ایمان، برای هوشیاری مردم، وظیفه‌ی آرمانی هنرمندان است که با درک توان و لیاقت تاریخیِ مردم و همچنین تحلیل و شناخت حقوق از دست رفته‌ی ایشان، اندیشه‌ی مبارزه خود را به سلاحِ اقدام مجهز، و برای اکتساب حقوق ربوده شده‌ی کار و تنظیم مردمیِ آن، به بهای تحقیر و تهدید و زندان و شکنجه و خون و مرگِ خویش ]بکوشند[»

    سلطان‌پور در حالی که به عنوان یک مارکسیست‌لنینیست در ظل و ذیل حکومتِ «فاشیستیِ» مبتنی بر «سرمایه‌داری وابسته»(کذا) اقدام به اجرای رسمی نمایش و انتشار کتاب‌های خود می‌کرد، در صور این مدعا نیز می‌دمید که «مجلات و روزنامه‌ها در قورقِ ارتجاع‌اند و گردانندگان آن یا خریداری شده‌اند، یا زیر سایه‌ی تفنگ ترسیده‌اند و یا خود از مریدانِ نزدیک ارتجاع‌اند و در کادر سرمایه‌های داخلی و خارجی سهام‌گذاری می‌کنند… ترس، هر لحظه بیشتر ما و هنر و ادبیات ما را به کام می‌کشد به طوری که امروز هنر و ادبیات ما هنر و ادبیات ترس نیست، هنر و ادبیات ترسو است…»

    سطان‌پور آشکارا بر این باور بود که «هنرمند باید موضع طبقاتی بگیرد»، و اگر با انتقاد و مخالفت‌ای، نسبت به آموزه‌های ژدانفی، مواجه شود نیز پاسخ چیزی جز این نیست که «بگذار هنرمندان مدعی، آن‌ها که به هنر ناب و هنر غیرطبقاتی می‌اندیشند، رَم کُنند.»

    حکومت پهلوی، مطلقاً به صورت رسمی، در کار تأیید و ترویج ایدئولوژی رئالیسم سوسیالیستی نبود اما در اردوگاه مخالفان و مبارزان علیه آن حکومت، امثال سعید سلطان‌پور، فراوان بودند که با توسل و تمسک به آن ایدئولوژی، خود را مسلح و مجهز به سرچشمه‌ی مطهرِ مخالفت با نظام سیاسی حاکم می‌دانستند. رفقا بر این باور بودند که فقط و تنها فقط با برافراشتن بیرق مخالفت با حکومتِ وقت، می‌توان به وصالِ معشوق آرمانیِ حقانیت رسید؛ معشوق‌ای که «یک کرشمه‌ی او دفع صد بلا بکند.»

    سعید سلطان‌پور و سایر رفقا و شرکا می‌دانستند که، از متن و بطن جامعه‌ی ایران، نمی‌توانند جز اهل ایدئولوژی را بدل به پیاده نظام انقلابِ موعود و مطلوب خود کنند. به دیگر بیان، در متن و بطن جامعه‌ی ایران، کسانی نیز در موضع مخالفت با سیاست‌های حکومت پهلوی قرار داشتند که نه تنها معتقد و ملتزم به ایدئولوژی‌هاای چون مارکسیسم روسی و چینی نبودند، بلکه اصولاً و اساساً هر نوع مخالفت از موضع ایدئولوژیک با نظام سیاسی حاکم را مصداق از چاله به چاه افکندن ایران و ایرانیان می‌دانستند. این افراد، دارای این میزان از التزام به عقلانیت بودند که مواجهه‌ی حکومت پهلوی با اردوگاه چپ ایرانی را لزوماً از جنس و سنخِ «تناقض» نمی‌دانستند. به دیگر بیان، این افراد بر این باور نبودند که در میدانِ آن مواجهه، می‌توان و باید از کذبِ یک طرف، به صدقِ طرفِ دیگر رسید. اما فرجام محتوم ایدئولوژیک‌اندیشیِ امثال سلطان‌پور چیزی جز طرح این مدعا نبود که «به همان نسبت که دشمنِ دشمنِ ما دوست ماست، مخالف ما نیز لزوماً نیرویِ وابسته به دشمن ماست، و در نتیجه مسیر هرگونه مخالفت با حکومتِ وقت جز از وادیِ موافقت و مرافقت با ما نخواهد گذشت.»

    حکومت پهلوی، در وجه غالب، هرگز مبتلا به اکثر قریب به اتفاق آفات‌ای که در اردوگاه چپ ایرانی موج می‌زد، نبود. اما اهالی همان اردوگاه، تمامی آفات موجود و مشهود در نظام نظری و مشی عملی خود را، طی فرآیند فرافکنی ایدئولوژیک، به عنوان آفات حکومت وقت ترسیم، و این همه را با ابزار هنر به ذهن و ضمیر جامعه‌ی ایران تزریق و، همان جامعه را، به قیام و شورش و انقلاب در راستای زدودن همان آفات از جامعه تحریک و ترغیب می‌کردند. بر سبیل تمثیل، سارق‌ای را تصور کنید که با خطرِ دستگیری از جانب پلیس مواجه است و، در چنین شرایطی، یگانه راه خلاص خود را  متهم کردن همان پلیس به انجام سرقت می‌داند. در چنین شرایطی، هرگونه خروش و قیام عمومی از جانب مردم علیه پلیسِ متهم به انجام سرقت، فرجامی جز ایجاد امنیتِ بیشتر برای سارقِ اصلی نخواهد داشت.

    اینک با توجه به نکاتی که مطرح شد، به سرشت و سرنوشت عده‌ای از هنرمندان ایرانی در اردوگاه مخالفان نظام سیاسی حاکم بر ایرانِ امروز بنگریم.  

    ایشان به آشکارترین شکل ممکن، اخلاف صالح رفیق سلطان‌پور هستند. در نخستین مواجهه، صد البته که حضرات خود را، از یک سو، مخالف و منتقدِ نظام سیاسی حاکم و، از دیگر سو، مخالفِ مشی و مرامِ مارکسیسم می‌دانند. اما در متن و بطنِ ماجرا، حضرات مخلوق و مولودِ طبیعی و منطقیِ آمیزشِ نظام سیاسی حاکم و مارکسیسم، در بسترِ ایدئولوژیک‌اندیشی، هستند.  اما چرا و چگونه؟

    نظام سیاسی حاکم در ایران، طی ۴ دهه‌ی اخیر، خود را دقیقاً و عمیقاً معتقد و ملتزم به مبانی ایدئولوژی رئالیسم سوسیالیستی نشان داده است. این حکومت با تزریق آن ایدئولوژی به ذهن و ضمیر جامعه، و با فراخ و هموار ساختن ِ بسترِ ایدئولوژیک‌اندیشی در عرصه‌ی هنر، فرآیندی را بنیان نهاد که دارای دو فرآورده بود. این دو فرآورده را، به عنوان دو خلف صالح این نظام، این‌گونه می‌توان شناخت: یک فرزند، خود را معتقد و ملتزم به آن فرآیند ایدئولوژیک موردِ تأیید و ترویج نظام، و فرآورده‌های هنریِ آن، می‌داند. و فرزند دیگر، اگرچه خود را مخالف و منتقد اکثر فرآورده‌های هنریِ ساخته و پرداخته‌ی آن نظام می‌نامد و می‌داند اما، از پاشنه تا پیشانی معتقد و ملتزم به همان فرآیندی است که باعث ایجاد آن فرآورده‌هاست.

    مشخصات و مختصات بنیادین فرآیند مذکور، چیزی نیست جز مجموعه‌ای از مدعیات ایدئولوژیک درباره دیانت و سیاست با نقابی و لعابی از عوام‌گرایی. پُرپیداست که فرآورده‌های این فرآیند، نه تنها لزوماً متشابه و متجانس نیستند، بلکه دارای این قابلیت هستند که کاملاً از دو نوع و لون باشند. به دیگر بیان معتقدان و ملتزمان به آن نوع فرآیند می‌توانند، درباره مواردی چون دیانت و سیاست، یاوه‌سرایی‌ها و گزافه‌گویی‌های ایدئولوژیک له یا علیه دیانت، یا در تأیید یا تکذیبِ یک نظام سیاسی، مطرح کنند.

    «هنرِ» رفیق سلطان‌پور، و سایر رفقا،  نه در شعر بود و نه در تئاتر بلکه، «هنرِ» اصلی و اساسی ایشان، این بود که خود را در حجابِ ایدئولوژیک‌ای پنهان کُنَند که، بر اساس آن، تمامی کاستی‌ها و کژی‌ها و جهالت‌ها و بلاهت‌ها و دنائت‌های ایشان در حجابِ مخالفت با نظام سیاسی حاکم پنهان شود. اما منبع و منشا این ایدئولوژی کجا قرار داشت؟ در متن و بطنِ تاریخ مارکسیسم. رفقا نظام سیاسی حاکم را، به مثابه نیروی محافظِ منافعِ طبقه‌ی حاکم، مسلح و مجهز به ابزارهای تولید و ترویج «ایدئولوژی» از منظر روبنایی می‌دانستند. و چون چنین بود، بر این باور بودند که مردمِ فریفته شده از جانب حکومت را نمی‌توان و نباید لزوماً به وادی آگاهی‌های مبتنی بر استدلال و استناد کشاند. اما چرا؟ به این علت که مردمِ مبتلا به «ایدئولوژیِ» تولیدی از جانب طبقه‌ی حاکم و نیروهای محافظ آن، مبتلا به مرض‌ای شده‌اند که یکی از توابع و توالی آن عدم توانایی ایشان در کسب و پذیرش آگاهی‌های مستدل و مستند است. و چون چنین است، چنین مردم‌ای را نمی‌توان و نباید با توسل و تمسک به حقیقت و واقعیت، به میدان مبارزه علیه نظام سیاسی حاکم کشاند بلکه می‌توان و باید گام در مسیر فرآیندِ مورد استفاده از جانب همان نظام سیاسی حاکم نهاد و، برای نمونه، مردمِ فریفته‌ای که بدل به دین‌دارانِ حامی جمهوری اسلامی شده‌اند را به فریفته‌گانِ مخالفِ دین و آن نظام سیاسی تبدیل کرد؛ و این فرآیند را «آگاهی‌بخشی به جامعه در راستای براندازی» نام نهاد.

    فرجام محتوم اعتقاد و التزام به چنین فرآیندای چیزی جز این نیست که تمامی کاستی‌ها و کژی‌های خود را در حجابِ مخالفت با نظام سیاسی حاکم پنهان کنیم. و این دقیقاً و عمیقاً همان مشی و مرام ایدئولوژیک نظام سیاسی حاکم است که، از ابتدا تا کنون، تمامی کاستی‌ها و کژی‌های خود را در حجاب مخالفت با مجعولات‌ای چون «امریکا»، به مثابه سلسله‌دارِ «کاپیتالیسم» و«امپریالیسم»، پنهان کرده است. و این، از اصل و اساس، چیزی نبود جز یک آموزه و ایدئولوژیِ مارکسیستی.

    کسانی چون محسن نامجو و شاهین نجفی که، بر اساس کارنامه‌ی مستند و موجود و مشهودشان، هیچ دانش و آگاهی دقیق و عمیق‌ای نسبت به مسائل و مشکلات ایران از منظر تاریخی و علمی و فلسفی ندارند، از این توان و امکان برخوردار نیستند که آگاهان به ظرائف و دقایق امور را بدل به نیروهای هم‌راه با «سیرک سیاسی» خود کُنند. اما، هم‌ایشان، هم‌چون روحانیون انقلابی در آستانه‌ی انقلاب ۵۷، از این توان و امکان برخوردارند که عوامِ اهل ایدئولوژی را از یک بستر ایدئولوژیک به بسترای دیگر بکشانند. متولیان اردوگاه اپوزیسیون انقلابی، در مخالفت با نظرات نگارنده‌ی این سطور، به طرح این مدعا می‌پردازند که «چون آن نوع تغییر بستر ایدئولوژیک می‌تواند باعث انقلاب مردم علیه نظام سیاسی حاکم شود پس درود بر نامجو و نجفی؛ به مثابه پیش‌آهنگان انقلاب.» اما حضرات نمی‌دانند، و نمی‌توانند بدانند، که هسته‌ی مرکزی جمهوری اسلامی، از سال‌ها قبل، با تغییر ایدئولوژی بنیادین خود، از اسلام‌گرایی به ناسیونالیسم، بسترای فراهم کرده جهت «مهندسی اپوزیسیون». بر اساس این «مهندسی» (که مشخصات و مختصات آن را، پیش از این در یک سخن‌رانی، توضیح داده‌ام) متولیان جمهوری اسلامی کوشیده‌اند تا «تغییر بستر ایدئولوژیکِ» جماعتِ دارای قابلیت تبدیل به «نیروی انقلابی» را کنترل و مدیریت کرده و در راستای اهداف خود قرار دهند. و چون چنین است، بر اساس واقعیات موجود در وادی ارزیابی توان و امکان نیروهای سیاسی در زمانه‌ی اکنون، امثال نامجو و نجفی، در جای‌گاه شاگردان خلفِ مکتب «مبارزه‌ی سیاسی ایدئولوژیکِ جمهوری اسلامی»، نتوانسته و نمی‌توانند فرجام‌ای جز هزیمت داشته باشند در میدان «مبارزه‌ی سیاسی ایدئولوژیک علیه جمهوری اسلامی.» امثال نامجو و نجفی گمان کرده‌اند که، در زمان و زمینه و زمانه‌ی اکنون، می‌توانند تکیه بر جای سعید سلطان‌پور بزنند؛ با این گمان باطل که با «شعر و شعار» می‌توان اقدام به تغییر نظام سیاسی حاکم کرد. و این نمونه‌ای از همان جهالت‌ها و بلاهت‌های ایشان است در عرصه‌ی دانش و آگاهی از مسائل و مشکلات ایران از منظر تاریخی و علمی و فلسفی. سعید سلطان‌پور تکیه بر بخشی از از اردوگاه چپ ایرانی داشت که، در زمانه‌ی خود، مصداق یک نیروی سیاسی بود؛ نیروای سیاسی که، با شناخت و آگاهی از ضعف‌های خود و توانایی‌ها و امکانات سایر نیروهای سیاسی موجود در آن دوران، می‌توانست چشم‌اندازی از توفیق در جهت تحقق هدف اصلی خود داشته باشد؛ هدف‌ای چون انقلاب ۵۷ که فرجام محتوم آن نابودی ایران و ایرانیان بود. بر این اساس بود که سعید سلطان‌پور و سایر رفقا و شرکا، با توسل و تمسک به «شعر و شعار»، گام در میدان مبارزه‌ی سیاسی ایدئولوژیک‌ای علیه حکومت پهلوی گذاشته بودند که آن حکومت، خود، متولی و سلسله‌دار آن میدان نبود. در حالی که، امثال نامجو و نجفی، نه تنها متکی به یک نیری سیاسی مشخص نیستند بلکه، گام در میدان مبارزه‌ی سیاسی ایدئولوژیک‌ علیه حکومت‌ای گذاشته‌اند که آن حکومت، خود، متولی و سلسله‌دار همان نوع مبارزه‌ی سیاسی در همان میدان است. در چنین شرایطی، فرجام محتوم مبارزه‌ی سیاسی امثال نامجو و نجفی چیزی جز این نخواهد بود که عده‌ای از عوام در اردوگاه مخالفان جمهوری اسلامی (نه مخالفان عالِم و آگاه در این اردوگاه) پای منبر رسانه‌ای ایشان بنشینند تا فرآیند «تغییر بستر ایدئولوژیک‌شان» بی«شعر و شعار» نمانَد. بنابراین، اهل عبرت و خبرت عربده‌های امثال نامجو و نجفی را در میدان مبارزه‌ی سیاسی ایدئولوژیک علیه جمهوری اسلامی دارای اعتبار نمی‌دانند؛ عربده‌هاای که اگرچه از نوع و لون عربده‌های رفیق سلطان‌پور است اما، از منظر سیاسی، دارای پشتوانه‌های عملیاتی ناظر به «موفقیت» نبوده و نخواهد بود.

    …   

    سعید سلطان‌پور، بر اساس مدعای ورنیو، پس از همان انقلابِ موعود و مطلوب، بدل شد به یکی از فرزندانِ بلعیده شده از جانب «انقلاب». در حالی که، انقلابیون مسلمان، در مواجهه با رفقا و شرکای مارکسیستِ خود، در بلعیدنِ فرزندان انقلاب، مصداق «السابقون» بودند. اما اگر رفقای مارکسیست در این مقام، بر مسند «السابقون» می‌نشستند، این رفیق سلطان‌پور بود که به نام «انقلاب»، فرزندانِ  همان انقلاب را می‌بلعید. و این فرجام محتومِ مبارزه‌ی سیاسی ایدئولوژیک، و فرجام محتوم و منحوسِ پنهان کردن کاستی‌ها و کژی‌های خود در حجابِ مخالفت با نظام سیاسی حاکم است؛ در تمام عصرها و برای تمام نسل‌ها.

     


         این مقاله در تاریخ ۱۴۰۳/۶/۲۱ منتشر شده بود.            

           

    در همین زمینه...

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *