×
  • «جنگ 12 روزه» و مشکل روابط ایران و امریکا
    از رونالد تا دونالد

  • کد نوشته: 1217
  • 23 نوامبر 2025
  • از رونالد تا دونالد

    «فرمان ترویج آئین اسلام توسط شمشیر، هرگاه که بتواند موثر واقع گردد، همیشه اجباری است…»

    جان کوئینسی آدامز / ششمین رئیس‌جمهور امریکا

     

    یکی از مهم‌ترین نتایج تأیید اشغال سفارت امریکا در آبان 1358، از جانب آیت‌الله خمینی، دریده شدن پرده‌ی پندار بسیاری از متولیان دولت در امریکا، درباره حکومت برآمده از انقلاب‌ای بود که از جانب رئیس‌جمهور امریکا جیمی کارتر به رسمیت شناخته شده بود. اما مشخصات و مختصات اصلی آن «پرده‌ی پندار» چه بود؟

    بررسی و ارزیابی نقش دولت امریکا در وقوع انقلاب 1357 در ایران، تا کنون، بیش و پیش از هر چیز بر اساس دوگانه‌ی «توانایی» و «تمایل» انجام گرفته است. معنا و مبنای این «دوگانه» در عرصه‌ی سیاست، در قالب این دو نوع پرسش مطرح می‌شود:

    • آیا دولت امریکا از توانایی پیش‌گیری از وقوع انقلاب 1357 برخوردار بود؟
    • آیا دولت امریکا به پیش‌گیری از وقوع انقلاب 1357 تمایل داشت؟

    پُرپیداست که در عرصه‌ی سیاست، برخورداری از توانایی لزوماً باعث برخورداری از تمایل، و، برخورداری از تمایل نیز لزوماً باعث تأیید وجود توانایی نیست.

    اما در عرصه‌ی سیاست، علاوه بر دوگانه‌ی مذکور، با نکته‌ی بنیادین دیگری نیز مواجه‌ایم تحت عنوان «دانایی». بر اساس این نکته‌ی بنیادین، این پرسش مطرح می‌شود که متولیان دولت امریکا، در آستانه‌ی وقوع انقلاب 1357 از چه میزان دانایی درباره واقعیات سیاسی در ایران برخوردار بودند؟ اهمیت این نکته، در این است که دوگانه‌ی توانایی و تمایل، در راستای اجرا و انجام اعمال و رفتار در عرصه‌ی سیاست، بیش و پیش از هر چیز در گرو دانایی قرار دارند. اهمیت این نکته را بنیان‌گذاران علم و فلسفه و فن سیاست در یونان باستان نیز به ما نشان و هشدار داده‌اند. کسان‌ای چون افلاطون و ارسطو، آشکارا و به تأکید، بر این نکته مُهر تأیید می‌نهادند که، در عرصه‌ی سیاست، هر نوع توانایی در ساحت اراده، و تمایل در ساحت احساسات، اگر تحت کنترل و نظارت و هدایتِ دانایی در ساحت عقیدتی انسان قرار نداشته باشد، فرجام محتوم عمل سیاسی چیزی جز فاجعه نخواهد بود.

    از این منظر، در آستانه‌ی انقلاب 1357، اسناد فراوانی که درباره اختلاف دیدگاه در دولت امریکا میان کسان‌ای چون برژینسکی و کسینجر و کارتر و ونس و… وجود دارد، نشان می‌دهد که تصمیم نهایی دولت امریکا درباره سرنوشت مواجهه‌ی انقلابیون با حکومت پهلوی، بر اساس دانایی‌هاای گرفته شد که، گذر زمان و رصد سیر وقایع نشان داد، آن دانایی‌ها، چیزی جز از جنس و سنخ پرده‌ی پندار نبودند.

    این پرده‌ی پندار، برای نخستین بار با تأیید اشغال سفارت امریکا، از جانب آیت‌الله خمینی، بر صحنه‌ی واقعیات ملموس و مشهود تاریخی، دریده شد. در چنین شرایطی، دولت امریکا در مواجهه با حکومت برآمده از انقلاب 1357، با سه گانه‌ی «توانایی – تمایل – دانایی» مواجه شد. جیمی کارتر به عنوان رئیس‌جمهور امریکا، از یک‌سو، باید بر اساس آن سه‌گانه، اقدام به آزادی دیپلمات‌های امریکایی می‌کرد که از جانب انقلابیون گروگان گرفته شده بودند، و از دیگر سو، باید وضعیت جدید دولت امریکا را در مواجهه با جمهوری اسلامی، در عرصه‌ی سیاست، تعیین و ترسیم می‌کرد. کارتر در این زمینه، 444 روز زمان داشت. طی این دوران، دولت امریکا از چهار ابزار و راه‌کار در مواجهه با جمهوری اسلامی استفاده کرد:

    • تحریم‌های اقتصادی (خصوصاً فرمان اجرایی 12170)
    • کمک به مخالفان سیاسی جمهوری اسلامی
    • انجام عملیات نظامی در راستای آزادی گروگان‌ها
    • مذاکرات غیرمستقیم با جمهوری اسلامی (از طریق الجزایر و…)

    دولت امریکا بر اساس سیاست‌های جیمی کارتر، در حالی که از تمایل در جهت رفع مشکل با جمهوری اسلامی برخوردار بود، اما نشان داد که توانایی لازم را در این راستا در بساط ندارد. آزادی گروگان‌های امریکایی، لزوماً به معنای رفع مشکل امریکا با جمهوری اسلامی نبود، و بر همین اساس، زمانی که با آغاز دوران ریاست‌جمهوری رونالد ریگان گروگان‌های امریکایی آزاد شدند، مشکل موجود در رابطه‌ی میان ایران و جمهوری اسلامی، نه تنها رفع نشد، بلکه، به مرزهای استمرار بحران رسید.

    دوران ریاست‌جمهوری رونالد ریگان در حالی آغاز شد که در ایران خبر و اثرای از حکومت پهلوی نبود. ریگان حدود 9 ماه پیش از وقوع انقلاب 1357 راهی ایران شده بود. با توجه به گرایش مبتنی بر استحکام و استمرار محمدرضا پهلوی به حزب جمهوری‌خواه در امریکا، این انتظار وجود داشت که شاه، حدود دو سال بعد، در جای‌گاه یکی از حامیان ریگان در انتخابات ریاست‌جمهوری در رقابت با کارتر، قرار گیرد. اما با وقوع انقلاب 1357، شرایط حاکم بر روابط میان ایران و امریکا نیز دچار انقلاب شده بود.

    اما انقلاب 1357 تنها واقعه‌ی تأثیرگذار بر روابط میان ایران و امریکا نبود. حدود دو ماه پس از اشغال سفارت امریکا در تهران، ارتش سرخ شوروی اقدام به اشغال نظامی افغانستان کرد. این واقعه‌ی مهم در شرایط‌ای رقم خورد که متولیان حکومت کمونیستی در شوروی، به این اطمینان رسیده بودند که جمهوری اسلامی، حکومت‌ای مبتنی بر «غرب‌ستیزی» است، و علی‌رغم شعارهای برخی از انقلابیون علیه «شرق و غرب»، این «غرب‌ستیزی» بر مدار و محور «ستیز با امپریالیسم» قرار داشت؛ امپریالیسم‌ای که از جانب اردوگاه انقلابیون در ایران، قابل تقلیل به امریکا بود.

    مواجهه‌ی رونالد ریگان با جمهوری اسلامی، علاوه بر این موارد، تحت تأثیر وقایع دیگری نیز رقم خورد. یکی از این موارد، بحث «صدور انقلاب»، و تبلیغ و ترویج نوع‌ای از اسلام‌گرایی بود که «امت اسلام» را بر ملت و کشور ترجیح می‌داد. آیت‌الله خمینی در حدود 3 سال نخست پس از تشکیل جمهوری اسلامی، به آشکارترین شکل ممکن در صور این مدعا می‌دمید که اسلام‌گراییِ مورد نظر او نه قابل تقلیل به مرزهای کشورهاست، نه قابل تقلیل به «عربیّت». برای نمونه، هم‌او، در 28 فروردین 1359 صدام را این‌گونه معرفی کرد: « این صدام حسین عقلش هم خیلی عقل درستی نیست. پوسیده‌اند این‌ها. و حالا هی نقشه می‌کشد برای اینکه ما چه و فلان. و همه حرفهایش هم این است که ما عرب هستیم. این کلمه‌ای که «ما عرب هستیم» ملت‌های مسلمان بدانند که معنایش این است که ما عرب هستیم و اسلام [نمی‌خواهیم‌]. اگر این کسی که می‌گوید مقصد من این است که عرب چه بشود، عرب در مقابل اسلام می‌خواسته یک‌وقتی بایستد…» آیت‌الله خمینی بر همین اساس، در همین سخن‌رانی، صدام را از شعاع اسلام خارج، و او را «مشرک» دانست.

    این نوع مشی عقیدتی و سیاسی آیت‌الله خمینی در جای‌گاه رهبر جمهوری اسلامی، باعث شد تا امریکا، و بسیاری از کشورهای منطقه، جمهوری اسلامی ایران را خطری جدی در جهت بسط آن نوع اسلام‌گرایی در دیگر کشورها بدانند. در چنین شرایطی، دولت امریکا که حکومت پهلوی را به عنوان نیروی اصلی و قابل اطمینان خود در منطقه از دست داده بود، در پی جای‌گزین‌ای برای حکومت پهلوی، با دو گزینه مواجه بود:

    • ناسیونال‌سوسیالیسم عربی
    • محافظه‌کاری عربی

    نماینده‌ی گرایش نخست در منطقه، کشورهاای چون عراق و سوریه و یمن بودند، و مهم‌ترین نماینده‌ی گرایش دوم، عربستان سعودی. کشورهای گروه نخست با حکومت‌های متمایل به شوروی اداره می‌شدند، و در چنین شرایطی، دولت امریکا گام در مسیر جای‌گزین کردن عربستان سعودی با ایران، به عنوان کشور مورد اطمینان خود در منطقه، نهاد. معنا و مبنای این «اطمینان»، ممانعت از بسط کمونیسم و اسلام‌گرایی در منطقه بود. اما حمایت از عربستان سعودی، با هدف مقابله با شوروی در افغانستان، بر صحنه‌ی واقعیت‌های تاریخی، نه تنها نتوانست مانع بسط اسلام‌گرایی شود، بلکه، باعث تجهیز و ترویج رادیکال‌ترین نوع اسلام‌گرایی در منطقه شد، که در ادامه، جهان و منطقه در قالب القاعده و طالبان با فرآورده‌‌های آن مواجه شد.

    در سوی دیگر ماجرا، در همین دوران، اسلام‌گرایی مورد نظر آیت‌الله خمینی، در کشورهاای چون لبنان تجهیز و ترویج شد. در 23 اکتبر 1983 طی عملیاتی تروریستی در مقر تفنگ‌داران دریایی امریکا در بیروت 241 امریکایی کشته شدند. در نخستین واکنش‌ها از جانب امریکا نسبت به این واقعه، اتهام سازمان‌دهی و حمایت از این حمله‌ی تروریستی علیه جمهوری اسلامی مطرح شد. در ادامه، ایجاد موج گروگان‌گیری شهروندان امریکایی در لبنان، بار دیگر همان اتهام را علیه جمهوری اسلامی در پی داشت.

    اما دولت امریکا علی‌رغم تمایل به رفع مشکل ارتباط با جمهوری اسلامی، از توانایی لازم در این زمینه برخوردار نبود. در واقعه‌ای تاریخی و تأثیرگذار در عرصه‌ی سیاست در ایران و امریکا، دولت امریکا در راستای آزادی گروگان‌های امریکایی در لبنان، اقدام به انتقال تسلیحات به تهران کرد؛ تسلیحات‌ای که مورد نیاز ایران در جنگ با عراق بود. در همین راستا، هیئت‌ای از مقامات امریکایی که در صدر آن رابرت مک‌فارلین به عنوان مشاور امنیت ملی ریگان قرار داشت، به صورت مخفی وارد ایران شدند. این اقدام دولت ریگان نشان داد که طرفین خود را از این امکان بهره‌مند می‌دانستند که در موارد و مقاطع بسیار حساس و بنیادین، دما و حرارت مشکلات موجود در راوابط را کاهش دهند. اما با افشای «ماجرای مک‌فارلین» در سطح رسانه‌های جهانی، نیروهاای در عرصه‌ی سیاست، در هر دو کشور، در ظاهر ماجرا کوشیدند تا نوع و لون مشکل موجود در روابط میان ایران و امریکا را به گونه‌ای جلوه دهند که هرگونه کاهش اختلافات از جانب هر کدام از طرفین، معنا و مبناای جز خیانت به وطن نداشته باشد.

    موفقیت و محبوبیت ریگان به عنوان رئیس‌جمهور در عرصه‌ی سیاست در امریکا، که باعث شد 12 سال به صورت مداوم کاخ سفید در اختیار حزب جمهوری‌خواه قرار گیرد، در نهایت نتوانست باعث رفع مشکل روابط میان ایران و امریکا شود. ایران در زمان دولت کارتر، وارد میدان جنگ‌ای با عراق شده بود که، این جنگ، در حدود 7 سال از دوران ریاست‌جمهوری ریگان ادامه داشت. توابع و توالی این جنگ نیز نه تنها باعث رفع مشکل روابط میان ایران و امریکا نشد، بلکه، بر عمق و دامنه‌ی آن مشکل افزود. رسیدن جمهوری اسلامی به مرحله‌ی پذیرش پایان جنگ با عراق، بدون تردید تحت تأثیرات حضور امریکا در خلیج فارس، و حمایت‌های دولت ریگان از صدام، انجام شد. از این منظر، دولت ریگان با مواجهه‌ی نظامی مستقیم و غیرمستقیمِ در برابر جمهوری اسلامی، اگرچه در پایان یافتن جنگ 8 ساله‌ی ایران و عراق تأثیرگذار بود، اما حتی این تأثیرگذاری نیز، همان‌گونه که اشاره شد، باعث رفع مشکل روابط میان ایران و امریکا نشد.

    هم‌زمان با پایان دولت رونالد ریگان، 10 سال از عمر جمهوری اسلامی ایران گذشته بود. طی این 10 سالِ بنیادین و بسیار تأثیرگذار، متولیان جمهوری اسلامی، از میدان مبارزه با منتقدان و مخالفان داخلی، و از ورطه‌ی جنگ‌ای 8 ساله با عراق، توانسته بودند حکومت خود را به سلامت بیرون کِشند. اما ورای این همه، همان متولیان، به این باور رسیده بودند که استحکام و استمرار آن حکومت، علی‌رغم تداوم مشکل در روابط با امریکا نیز امکان‌پذیر است. به دیگر بیان، متولیان جمهوری اسلامی در صور این مدعا می‌دمیدند که توانسته‌ایم حکومت خود را با جنگ در چهار جبهه حفظ کنیم:

    • در جدال با منتقدان و مخالفان داخلی
    • در جدال با اپوزیسیون انقلابی خارج از کشور
    • در جنگ 8 ساله با عراق و متحدانش
    • در میدان استمرار مشکل در روابط با امریکا

    میراث دولت رونالد ریگان در مواجهه با جمهوری اسلامی، رسیدن متولیان حکومت در ایران به باور مذکور بود. بر زمین واقعیات ملموس و مشهود تاریخی، دولت ریگان طی 8 سال، علی‌رغم تمایل به بازگرداندن روابط امریکا با ایران به شرایط حاکم در دوران حکومت پهلوی، از توانایی لازم در این زمینه برخوردار نبود. یکی از علل این عدم توانایی، اگرچه تأثیرات بلندمدت سیاست‌های دولت جیمی کارتر در مواجهه با انقلاب 1357 و در ادامه، در مواجهه با جمهوری اسلامی بود، اما این تمام ماجرا نبود. متولیان دولت امریکا در دوران ریاست‌جمهوری رونالد ریگان نیز، هم‌چون دوران سلف‌اش، از دانایی کافی در راستای شناخت و آگاهی از شرایط سیاسی در ایران برخوردار نبودند. اگر کارتر و مشاوران ارشد او در حزب دموکرات، در آستانه‌ی انقلاب 1357 نمی‌دانستند که برآیند قدرت در اردوگاه نیروهای انقلابی چیزی جز امریکاستیزی نیست، ریگان و مشاوران ارشد او در حزب جمهوری‌خواه نیز نمی‌دانستند که برآیند قدرت در اردوگاه نیروهای حامی جمهوری اسلامی در ایران، تا یک دهه پس از استقرار آن حکومت، چیزی جز امریکاستیزی نیست. تفاوت و تمایز میان این دو نوع «امریکاستیزی»، در این بود که امریکاستیزان انقلابی در ایران، تا پیش از انقلاب 1357 از امکانِ در اختیار داشتن یک حکومت برخوردار نبودند، اما پس از آن انقلاب، اسلام‌گرایان در اردوگاه امریکاستیزان انقلابی بدل به نیروی غالب شدند؛ اسلام‌گرایانِ امریکاستیزای که اینک تمامی امکانات در ایران را، به واسطه‌ی سلطه و سیطره بر عرصه‌ی سیاست، در اختیار داشتند.

    دولت ریگان طی 8 سال، از این امکان و فرصت برخوردار بود که یا مشکل روابط ایران و امریکا را رفع کند، یا امکان و فرصتِ استحکام و استمرار جمهوری اسلامی را، به عنوان حکومت‌ای اسلام‌گرا و امریکاستیز، در اختیار متولیان این حکومت قرار ندهد. اما بر زمین واقعیات ملموس و مشهود سیاسی، رونالد ریگان در هر دو میدان مذکور، کارنامه‌ای قرین توفیق از خود به جای نگذاشت. همان‌گونه که اشاره شد، یکی از مهم‌ترین علل این ماجرا نیز چیزی نبود جز فقدان دانایی کافی ریگان و مشاوران ارشد او نسبت به واقعیات موجود در متن و بطن عرصه‌ی سیاست در ایران.

    حدود 36 سال پس از به تاریخ پیوستن دولت رونالد ریگان، دونالد ترامپ از اردوگاه جزب جمهوری‌خواه برای دومین بار به کاخ سفید راه یافت. ترامپ 8 سال پیش از این، یعنی در سال 2016 میلادی (1394 شمسی) در حالی در مواجهه با جمهوری اسلامی ایران قرار گرفته بود که 37 سال از عمر آن حکومت در ایران گذشته بود. متولیان جمهوری اسلامی، حتی پس از 37 سال، هنوز در صور این مدعا می‌دمیدند که ضمن حضور در 4 میدان جنگ، توانسته‌اند حکومت خود را حفظ کنند:

    • در جدال با منتقدان و مخالفان داخلی
    • در جدال با اپوزیسیون انقلابی خارج از کشور
    • در جنگ 8 ساله با عراق و متحدانش
    • در میدان استمرار مشکل در روابط با امریکا

    در چنین شرایطی، دونالد ترامپ خود را با همان دو امکان‌ای که در برابر ریگان قرار داشت، مواجه دید:

    • مشکل روابط ایران و امریکا را رفع کند.
    • امکان و فرصت استحکام و استمرار جمهوری اسلامی را، به عنوان حکومت‌ای اسلام‌گرا و امریکاستیز، در اختیار متولیان این حکومت قرار ندهد.

    دونالد ترامپ در نخستین گام، با خروج امریکا از «برجام»، باعث شد تا فرآیند رسیدگی به پرونده‌ی هسته ای جمهوری اسلامی، به سمت تشدید بحران، شتاب گیرد. هدف او از این نوع «تشدید بحران» در زمین جمهوری اسلامی، چیزی جز این نبود که درهای روابط اقتصادی در سطح جهان، یکی پس از دیگری به روی جمهوری اسلامی بسته شود، و در ادامه، بازوهای اصلی جمهوری اسلامی در راستای ایدئولوژی اسلام‌گرایی و امریکاستیزی، یکی پس از دیگری در سطح منطقه و جهان به خاک اُفتند. این «بازوها»، چیزی نبودند جز حضور «نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی» در منطقه، امکانات موشکی جمهوری اسلامی، و توان و امکان صادرات و فروش نفت ایران.

    دولت ترامپ طی 4 سال، در راستای این نوع سیاستِ «تشدید بحران» در زمین جمهوری اسلامی، کاملاً به موفقیت رسید. اما شکست ترامپ در انتخابات ریاست‌جمهوری سال 2020 باعث شد تا آن نوع سیاستِ ترامپ، از میدان دولت امریکا کاملاً خارج شود. اما 4 سال بعد، دونالد ترامپ در سال 2024 با این باور به کاخ سفید بازگشت که، جمهوری اسلامی تمایلی به رفع مشکل روابط میان ایران و امریکا ندارد. بر همین اساس، در راستای همان سیاست «تشدید بحران» در زمین جمهوری اسلامی، متولیان حکومت در ایران را در برابر مهلت‌ای 60 روزه قرار داد، و از دیگر سو، ارتش اسرائیل را برای «روز شصت و یکم» پشت دروازه‌های تهران مستقر کرد. هدف اصلی ترامپ از این نوع مواجهه، چیزی جز این نبود که خطرات بالقوه و بالفعل جمهوری اسلامی را در مرزهای نابودی قرار دهد؛ و این خطرات، همان بازوهای اصلی جمهوری اسلامی در راستای ایدئولوژی اسلام‌گرایی و امریکاستیزی بودند.

    ترامپ، از دور نخست ریاست‌جمهوری، برای رفع مشکل روابط میان ایران و امریکا ابراز تمایل کرد، اما در ادامه، آن‌جا و آن‌گاه که به این نتیجه رسید که این تمایل در طرف مقابل وجود ندارد، توانایی‌های امریکا را در مسیر پیشین به کار نگرفت، و این توانایی‌ها را وارد مسیر سیاست «تشدید بحران» در زمین جمهوری اسلامی کرد. این سیاست، در کم‌ترین زمان ممکن در دور دوم ریاست‌جمهوری او به مرزهای موفقیت و کارآمدی رسید. بلافاصله پس از اعلام عدم موافقت جمهوری اسلامی (که در سخن‌رانی عمومی رهبر انقلاب نیز اعلام شد) با شرایط دولت ترامپ در راستای سیاست «تشدید بحران»، ارتش اسرائیل در جای‌گاه بازوی نظامی امریکا، در «جنگ 12 روزه» بازوهای اصلی جمهوری اسلامی در راستای ایدئولوژی اسلام‌گرایی و امریکاستیزی را مورد شدیدترین حملات در تاریخ این حکومت قرار داد.

    شناخت و آگاهی ترامپ نسبت به عرصه‌ی سیاست در ایران، او را به این نتیجه رسانده بود که در شرایط عدم تمایل متولیان جمهوری اسلامی نسبت به رفع مشکل روابط با امریکا، توانایی‌های امریکا باید در مسیر نابودی بازوهای اصلی ایدئولوژیک جمهوری اسلامی به کار گرفته شود، و این هدف جز از طریق اِعمال سیاستِ «تشدید بحران» در زمین جمهوری اسلامی، منطبق بر نتیجه نخواهد شد.

    متولیان جمهوری اسلامی، پس از «جنگ 12 روزه»، در صور همان نوع مدعیاتی می‌دمند که در پایان دولت رونالد ریگان، و در آغاز دوره‌ی نخست ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ مطرح می‌کردند. مدعیاتی از این نوع که: توانسته‌ایم با جنگ در 4 جبهه باعث استحکام و استمرار حکومت خود شویم:

    • در جدال با منتقدان و مخالفان داخلی
    • در جدال با اپوزیسیون انقلابی خارج از کشور
    • در جنگ 8 ساله با عراق و متحدانش
    • در میدان استمرار مشکل در روابط با امریکا

    اما پس از «جنگ 12 روزه»، یک جبهه‌ی دیگر نیز بر موارد چهارگانه‌ی سابق افزوده شد:

    • پیروزی در جنگ 12 روزه با اسرائیل

    اما آیا بر مدار و محور واقعیات ملموس و مشهود، حقیقتاً چنین است؟ آیا جمهوری اسلامی در مسیر استحکام و استمرار ایدئولوژی اسلام‌گرایی و امریکاستیزی، امروز در همان وضعیت و شرایطِ پس از پایان دولت رونالد ریگان و پیش از آغاز دولت دونالد ترامپ قرار دارد؟ هرگز!

    متولیان جمهوری اسلامی، از ایدئولوژی اسلام‌گرایی، به ایدئولوژی «ایران‌گرایی»، و از ایدئولوژی امریکاستیزی، به ایدئولوژی «ستیز گریزی» رسیده‌اند. این دو ایدئولوژی، اگرچه باعث بهبود شرایط ایران و ایرانیان نخواهد شد، اما برای امریکا و متحدانشان، خطرای از جنس و سنخ ایدئولوژی‌های سابق جمهوری اسلامی، محسوب نمی‌شود. و این کار مهم‌ای برای امریکا و متحدانش بود که انجام آن طی 8 سال از «رونالد» برنیامد، اما توسط «دونالد» به انجام رسید.

     


                

    در همین زمینه...

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *