|
«مشوق امریکا که بوده؟ فکر میکنید هیچکس غیر از سران وابستهى منطقه میتوانست مشوق امریکا در اقدام مجددش باشد؟ همان کسانى که نفتشان مال آمریکا است؛ پول نفتشان در مقابل سلاحهاى مدرن باز مال آمریکا است و از این سلاحهاى مدرن یک گلوله هم تا آنها هستند به زیان امریکا شلیک نخواهد شد مگر اینکه انشاءالله آنها بروند و مثل ایران که همهى آن سلاحها علیه آمریکا بعداً به کار رفت، آن جورى بشود.» آیتالله سیدعلی خامنهای / دوم شهریور 1361 … آیتالله علی خامنهای، پس از حدود 36 سال حکمرانی در ایران، کشته شد؛ در حملهای نظامی که از جانب امریکا و اسرائیل به خاک ایران انجام شد. 52 روز قبل از این واقعه، هزاران ایرانی در شهرهای کشور، از جمله در پایتخت ایران، در اعتراض به عملکرد حکومت جمهوری اسلامی، در عرصههای مختلف از جمله در عرصهی اقتصاد، به خیابانها آمدند و توسط نیروهای نظامی و امنیتی حکومت کشته و زخمی شدند. تصور کنیم بخشای از معترضان ایرانی در 18 دی 1404 میتوانستند از سد سرکوب نیروهای نظامی و امنیتی بگذرند و خود را به «بیت رهبری» رسانده و باعث مرگ آیتالله خامنهای شوند. در چنین وضعیتای، عده ای در صور این مدعا می دمیدند که آیتالله خامنهای در نهایت در همان میدانای کشته شد که میدان اصلی و اساسیِ نقشآفرینیِ او در عرصهی سیاست بود؛ میدانِ مواجهه با جامعهی ایران در عرصهی سیاست داخلی. اما، ورای این وضعیت فرضی، بر زمین واقعیات ملموس و مشهود تاریخی، آیتالله خامنهای در میدانای دیگر کشته شد؛ میدان مواجههی نظامی با کشورهای خارجی در عرصهی سیاست خارجی. اما آیا این «میدان» را میتوان میدان اصلی و اساسی نقشآفرینی او در عرصهی سیاست دانست؟ به دیگر بیان آیا کارنامهی حکمرانی آیتالله خامنهای در همان میدانای به پایان رسید که کانون و محور و مدار اصلی سیاستورزی او بود؟ … مبانی نظری و اعتقادی علی خامنهای، در دهههای 40 و 50 شمسی، بر اساس پیوندای ایدئولوژیک میان اسلامگرایی و سنتگرایی شکل گرفت. اسلامگرایی و سنتگرایی اگرچه نه منطبق باهم و نه قابل تقلیل به یکدیگراند، اما لزوما در عرصهی پیوند، با یکدیگر، ناسازگار نیستند. به دیگر بیان، میتوان گونهای از اسلامگرایی غیر سنتگرا در نظر داشت، و گونهای از سنتگرایی غیراسلامگرا. سنتگرایی اصولا و اساسا دیدگاهای سلبی است که ریشه در خاک مواجهه با مدرنیسم و میراث مدرنیته دارد. در حالی که اسلامگرایی را میتوان در وضعیتها و شرایط تاریخیِ پیش از ظهور و بروز مدرنیته نیز مشاهده کرد و به رسمیت شناخت. اسلامگرایی، پیش از ظهور و بروز مدرنیته، هم دارای وجوه نظری سلبی و هم وجوه نظری ایجابی بود. در حالی که سنتگرایی ریشهای جز در خاک مواجههی سلبی با مدرنیسم نداشته و ندارد. اما در سوی دیگر ماجرا این مسئله مطرح است که اگر سنتگرایی با مدرنیسم دارای سازگاری نیست، آیا میتوان اسلامگرایی را با مدرنیسم دارای سازگاری دانست؟ هر نوع مواجههی دقیق و عمیق با این پرسش بنیادین در گرو این نکتهی مهم است که چنین پرسشای را در چه زمینه و عرصهای مطرح کنیم. امکان یا امتناع سازگاری اسلامگرایی با مدرنیسم را میتوان در زمینهها و عرصههای متعدد و متنوعای چون علوم تجربی طبیعی، فلسفه، اقتصاد، سیاست، عرفان و… به وادی محک و ارزیابی کشاند. اما در بحث حاضر، بر اساس شواهد و قرائن موجود و مشهود در جهان جدید میتوان دریافت که مسئلهی امکان یا امتناع سازگاری اسلامگرایی و مدرنیسم هرجا و هرگاه که در ساحت سامان زیست اجتماعی مطرح شده، نه تنها در عرصهی نظر بلکه در عرصهی عمل و واقعیات تاریخی یکی از مبادی و مبانی ایجاد «مشکل» در ساحت مذکور بوده است. به دیگر بیان، در ساحت سامان زیست اجتماعی، سازگاری میان اسلامگرایی و مدرنیسم، بر زمین واقعیات ملموس و مشهود تاریخی، همواره در مرزهای امتناع قرار داشته و دارد. بر این اساس، اسلامگرایی در پیوند با مدرنیسم، از منظر ابتنائات نظری و عملی بر واقعیت معرفتی و تاریخی، از گذشته تا هنوز بر مدار و محور امتناع قرار داشته و، از این جهت، در جوار سنتگرایی قرار میگیرد. اسلامگرایان و سنتگرایان در کشورهای اسلامی، پس از ظهور و بروز مدرنیته، در عرصهی سامان زیست اجتماعی با رقیب بسیار قدرتمندای، از منظر نظر و عمل، مواجه شدند که، با ابتنائاتای بر مبانی مدرنیسم، فرآیند مدرنیزاسیون را به صورت مستقیم و غیرمستقیم به مرزهای بلاد اسلامی کشانده بود. در میدان چنین مواجهای بود که اسلامگرایان بسی بیش از سنتگرایان بر امکان و ضرورتِ سامان زیست اجتماعی تکیه و تاکید داشتند. در اردوگاه سنتگرایان، این مدعای غالب مطرح بود که مدرنیزاسیون نه تنها باعث سامان زیست اجتماعی نخواهد شد بلکه فرجام محتوم آن، چیزی جز زوال زیست اجتماعی نخواهد بود. اما در سوی دیگر ماجرا، مدعای غالب در اردوگاه اسلامگرایان این بود که هدف اصلی و اساسی مدرنیزاسیون در بلاد اسلامی نه سامان زیست اجتماعی بلکه حذف و هدم آموزهها و ارزشها و تکالیف اسلامی از ساحت زیست اجتماعی است. از این منظر نیز اسلامگرایی، در مواجههای با دشمن مشترک، در جوار سنتگرایی قرار میگرفت؛ سنتگرایان بر این باور بودند که دست مدرنیسم آلوده به خون «سنت»ای است که بازگشت به آن «سنت» ضرورتی تاریخی محسوب میشود، و در سوی دیگر ماجرا، اسلامگرایان بر این باور بودند که مدرنیسم و مدرنیزاسیون، با همان دستان آلوده به خون «سنت»، در کارِ سلطه و سیطره بر سامان زیست اجتماعی در بلاد اسلامی است؛ سلطه و سیطرهای که در صورت تحقق باعث نابودی آموزهها و ارزشها و تکالیف اسلامی خواهد شد. به دیگر بیان، در مواجهه با میراث مدرنیته در جهان جدید، اگر سنتگرایان «سنت» را در ساحت زیست اجتماعی از دست رفته میدانسته و خواستار بازگشت به آن بودند، اسلامگرایان در میدان همان مواجهه، «اسلام» را از دست رفته و از ساحت زیست اجتماعی حذف و خارج شده نمیدانستند و، بر همین اساس، در این وادی، بحث در «بازگشت به اسلام» نبود، بلکه اصولا و اساسا، بحث در عدم سلطه و سیطرهی مدرنیزاسیون بر ساحت زیست اجتماعی بود. در چنین شرایطی، اسلامگرایان، به رغم «اتحاد سلبی» با سنتگرایان در مواجهه با میراث مدرنیته، از موضعای ایجابی نیز برخوردار بودند که عبارت بود از مدعای امکان و ضرورت سامان زیست اجتماعی بر اساس آموزهها و ارزشها و تکالیف اسلامی. … اعتقاد و التزام علی خامنهای به پیوندای ایدئولوژیک میان اسلامگرایی و سنتگرایی، ریشه در خاک مخالت بنیادین او با مدرنیسم و فرآیند مدرنیزاسیون در بلاد اسلامی داشت. از اواخر حکومت صفوی در ایران، از یک سو، متولیان مذهب شیعه، و از دیگر سو، متولیان سامان زیست اجتماعی در حکومت، با فرآوردهها و فرآیند سامان زیست اجتماعی بر اساس میراث مدرنیته در جهان جدید مواجه شده بودند. در ادامهی این مواجهه در حکومت قاجار در ایران، متولیان مذهب شیعه کوشیدند تا، در راستای «دفع خطرات و آفات» آن نوع فرآوردهها و آن نوع فرآیند، هر چه در توان دارند در جهت مشروعیتبخشی به جایگاه و پایگاه «سلطان ظلالله» به کار گیرند. پُرپیداست که متولیان مذهب شیعه دارای علم و آگاهیِ مناسبای نسبت به معانی و مبانی مدرنیسم نبودند، اما از دیگر سو، همایشان بر این باور بودند که متولیان حکومت در ممالک راقیه نه از آن جهت که متولیان دولت و حکومت در کشورای دیگر هستند، بلکه از آن جهت که معتقد و ملتزم به دین و مذهبای دیگر هستند «غیر» محسوب میشوند. به دیگر بیان، در این وادی دست سیاست از آستین دیانت برون آمده بود تا تیغ بر ریشهی مدرنیسم در ساحت زیست اجتماعی بکِشد. در میدان چنین مواجهه و مخاصمهای بود که متولیان مذهب شیعه بر این نظر بودند که، در سیر محتوم تاریخی، نبرد نظامی میان «ما و غیر» گریزناپذیر خواهد بود و چون چنین است آفات و خطرات نفوذ و رسوخ فرآیند مدرنیزاسیون در بلاد اسلامی را نه فقط با مواجهات علمی و نظری بلکه با مجاهدات عملیِ نظامی باید دفع و رفع کرد. در راستای تمهید مقدمات همین نوع «دفع و رفع» بود که متولیان مذهب شیعه در ایران، بر قامت پادشاه ردای «سلطان غازی» میپوشاندند و او و حکومتاش را مکلف به تجهیز کامل از منظر نظامی میدانستند. در آستانهی پیروزی جنبش مشروطهخواهی در ایران، نفوذ و رسوخ فرآوردهها و فرآیند مدرنیزاسیون در ایران «پریرو»ای نبود که «تاب مستوری» داشته باشد. بر همین اساس بود که در اردوگاه متولیان مذهب شیعه، اکابر و اعاظم این اردوگاه به این نتیجه رسیدند که در راستای سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی، گریز و گزیری از حذف و هدم معتقدان به کارکردهای مثبت فرآیند مبتنی بر مدرنیزاسیون در راستای سامان زیست اجتماعی، نخواهد بود. طرفه آنکه، همان متولیان اگرچه روزگارای لشکر روسیه را مصداق «غیر»، و جهاد با آن را واجب میدانستند، اما در راستای نابودی جنبش مشروطهخواهی نشان دادند که پرواای از «اتحاد سلبی» با همان «لشکر کفار» نیز ندارند. متولیان مذهب شیعه در مواجهه با جنبش مشروطهخواهی، هر فرد یا جماعتای را که به مخالفت با سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی میپرداخت، «غیر» میدانستند و بر این نظر بودند که حذف و هدم این «غیر» با توسل و تمسک به قدرت نظامی، از اوجب واجبات است. با برآمدن حکومت پهلوی اول، رضاشاه پهلوی در راستای ساخت و پرداخت دولت در ایران؛ به مثابه یکی از مهمترین اهداف جنبش مشروطهخواهی، کوشید تا امکان بهرهبرداری از توانایی نظامی در کشور را محدود و محصور به دولت کُنَد. بر این اساس، متولیان مذهب شیعه در راستای سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی، خود را در مواجهه با دولت ایران تا حداکثر ممکن ناتوان یافتند. رضاشاه به درستی دریافته بود که از میراث اصلی و اساسی جنبش مشروطهخواهی در ایران نمیتوان دفاع کرد مگر با وجود اقتدار پادشاه در عرصهی سیاست به همراه قدرت حکومت در عرصهی نظامی. اما پُرپیدا بود که، در ایرانِ آن دوران، امکان بهرهبرداری از آن نوع اقتدار و قدرت در راستای حذف و هدم جنبش مشروطهخواهی نیز وجود داشت و اکابر و اعاظم متولیان مذهب شیعه کوشیده بودند تا آن نوع اقتدار و قدرت را در راستای نابودی جنبش مشروطهخواهی به کار گیرند؛ با تلاش در مسیر سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی. در چنین شرایطی، دولت ایران در دوران پهلوی اول در مسیرای قرار گرفته بود که نه نسبت و تناسبای با اسلامگرایی داشت و نه با سنتگرایی. در چنین مسیر و فرآیندای بود که حتی تکیه و تاکیداتای که از جانب برخی از رجال حکومتی بر لزوم توجه به نظام نظری ایران باستان مطرح میشد نیز نه از نوع و لون سنتگرایی بلکه در مسیر سازگاری با مبانی مدرنیسم قرار میگرفت؛ و چون چنین بود، وجه غالب این نوع مشی فلسفی و سیاسی مبتنی بر «ملیگرایی» بود نه ایدئولوژی ناسیونالیسم. رضاشاه پهلوی در مسیر استمرار و استحکام میراث جنبش مشروطهخواهی، از نیروی نظامی، از یک سو، به مثابه وسیلهای در راستای حفاظت و حراست از تمامیت ارضی و وحدت حکمرانی در ایران بهرهبرداری کرد، و از دیگر سو، در راستای دفع و رفع آفات و خطرات سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی. سیر وقایع تاریخی در دوران جنگ جهانی دوم و تاثیرات آن بر عرصهی سیاست در ایران نشان داد که اگرچه اقتدار پادشاه و قدرت نظامی حکومت از شروط لازم بنیادین فرآیند مدرنیزاسیون در ایران محسوب میشود اما آنجا و آنگاه که، به صورت خواسته یا ناخواسته، حکومت ایران به مثابه خطرای در مواجهه با کشورهای قدرتمند جهان قرار گیرد آن نوع اقتدار و قدرت حتی به موانعای در مسیر مدرنیزاسیون در ایران بدل خواهند شد. دولت ایران در دوران پهلوی دوم در ماجرای نخستوزیری محمد مصدق بار دیگر در دام همین مورد گرفتار شد. پس از آن بود که محمدرضاشاه کوشید تا مانع تبدیل اقتدار پادشاه و قدرت نظامی ایران به عوامل و موانعای در مسیر فرآیند مدرنیزاسیون شود. اما به رغم این مورد، همان شاه به خوبی دریافته بود که بدون افزایش عمق و دامنهی تواناییها و امکانات نظامی، دولت ایران به لعبتای در دستان لعبتبازان داخلی و خارجی بدل خواهد شد و فرجام محتوم و منحوس این ماجرا چیزی جز عدم سامان زیست اجتماعی در کشور نخواهد بود. کارنامهی محمدرضاشاه مشحون از تلاشهای بیوقفهی او در راستای افزایش عمق و دامنهی تواناییها و امکانات نظامی ایران است، تلاشهاای که، بر اساس کوهای از مستندات موثق تاریخی، بارها او و دولت ایران را به مرزهای اختلافات بنیادین با کشورهای قدرتمند جهان، از جمله امریکا، کشاند. در دهههای 40 و 50 شمسی، بارها برخی از مقامات مهم در دولت امریکا بر این نکته تاکید داشتند که حمایت نظامی امریکا از دولت ایران نباید به گونهای انجام شود که در ناسازگاری قرار گیرد با در اولویت قرار گرفتن «توسعهی سیاسی» (کذا) و توسعهی اقتصادی و موازین و معاییر «حقوق بشری». کارنامهی محمدرضاشاه آشکارا نشان میدهد که او کوشید تا حداکثر ممکن مانع تبدیل ایران به کشورای شود از منظر نظامی پیشرفته و از منظر اقتصادی و اجتماعی عقب افتاده. با اینهمه، در همان دهههای 40 و 50 در ایران، در اردوگاه روحانیت شیعه چهرههای سرشناس و تاثیرگذاری با این نوع دیدگاه پا به عرصهی مبارزات سیاسی نهادند بودند که: شاه ایران در راستای افزایش توان نظامی کشور، خود را بدل به خادم سرسپردهی دولتهای غربی کرده است. همایشان، در همان دوران و در همان میدان، از یک سو، در راستای تبدیل جماعت مسلمین به نیروهای مخالف حکومت وقت، در صور این مدعا میدمیدند که هدف اصلی و اساسی دولتهای غربی چیزی جز حذف و هدم آموزهها و ارزشها و تکالیف اسلامی از بلاد اسلامی نیست، و از دیگر سو، در راستای تبدیل شهروندان ایرانیِ دارای گرایشهای «ناسیونالیستی» به نیروهای مخالف حکومت وقت، در صور این مدعا میدمیدند که دولتهای غربی تا زمانی که منافع مالی خود را از طریق ایران تامین شده بدانند هیچگونه مخالفتی با آموزهها و ارزشها و تکالیف اسلامی ندارند. اما این نوع ناسازگاری مواضع، در ظاهر ماجرا، چرا از جانب روحانیون شیعه در جایگاه مبارزان سیاسی مطرح میشد؟ به این دلیل که در متن و بطن ماجرا، حضرات به درستی دریافته بودند که محمدرضاشاه پهلوی بر آن است تا از منافع ناشی از افزایش توان و امکانات نظامی کشور در راستای مبارزهی فراگیر و مستمر با خطر سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی در ایران بهرهبرداری کُنَد. هرچند در اردوگاه روحانیت شیعه عده ای بر این نظر بودند که تقویت و تجهیز نظامی دولت ایران از منظر نظامی میتواند باعث قدرتمندتر شدن «تنها حکومت شیعی در جهان» شود اما در همان اردوگاه عدهای نیز بر این نظر بودند که حکومت پهلوی دوم، با حرکت در مسیر میراث جنبش مشروطهخواهی و حکومت پهلوی اول، در راستای ممانعت از سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی، بدل به حکومتای کاملا «غیردینی» شده و از از این جهت آن حکومت نه تنها «حکومتای شیعی» نیست بلکه مهمترین مانع تحقق و استقرار «حکومت شیعی» در ایران محسوب میشود. دولت ایران در دوران پهلوی اول و دوم به اقتفای جنبش مشروطهخواهی در ایران، از یک سو، مانع سنتگرایی، و از دیگر سو، مانع اسلامگرایی در ساحت زیست اجتماعی در ایران بود. همان دولت افزایش توان و امکانات نظامی ایران را به مثابه عاملی علیه استمرار مدرنیزاسیون در ایران به کار نگرفت، در حالی که روحانیون شیعه و روشنفکران دینی در اردوگاه مبارزان سیاسی علیه حکومت پهلوی دوم بر این نظر بودند که با تشکیل «حکومت شیعی» در ایران میتوان و باید از توان و امکان نظامی در راستای نفی و دفع آفات و خطرات مدرنیزاسیون، و در راستای استقرار و استحکام و استمرار اسلامگرایی بهرهبرداری کرد. …
با پیروزی انقلاب 1357 در ایران، حکومت جمهوری اسلامی بلافاصله اقدام به تاسیس سازمان نظامیِ فراگیری در کشور کرد به نام «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی». این سازمان از ابتدای تاسیس دقیقا و عمیقا در مسیر حذف و هدم میراث جنبش مشروطهخواهی و دولت ایران در دوران پهلوی اول و دوم قرار گرفت. سپاه پاسداران از جانب متولیان حکومت جمهوری اسلامی بدل به سازمانای شده بود که از تواناییها و امکانات نظامی ایران نه در راستای استمرار مدرنیزاسیون بلکه میبایست در راستای اسلامگرایی بهرهبرداری کُنَد. این نوع اسلامگرایی به معنای سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی بود، و این نوع سلطه و سیطره جز با نابودسازی میراث جنبش مشروطهخواهی و میراث دولت ایران در دوران پهلوی اول و دوم در شعاع امکان نمیگنجید. مهمترینِ این مواریث، ساخت و پرداخت «دولت» در ایران بود. دولت ایران در دوران پهلوی اول و دوم معلول خروج ایران از مسیر اسلامگرایی و سنتگرایی، و ممانعت از سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی بود. متولیان آن دولت میدانستند که به کار گیری تواناییها و امکانات نظامی کشور در مسیر اسلامگرایی و سنتگرایی مصداق بر سر شاخ نشستن و بُن بریدن است. بر همین اساس بود که امثال احمد قوامالسلطنه و محمدرضاشاه پهلوی از خطر «ارتجاع سیاه» برای ایران سخن میگفتند و یکی از مهمترین وظایف دولت ایران را مقابله و مبارزه با آن میدانستند. مراد از «ارتجاع سیاه» نیروای بود که از متن و بطن اردوگاه روحانیت شیعه و روشنفکری دینی در میدان مبارزهی سیاسی در کار سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی بود. دولت ایران اگر از تواناییها و امکانات نظامی فقط در میدان بازدارندهگی در مواجهه با کشورهای خارجی بهرهبرداری میکرد، و از خطر بخش مذکور در اردوگاه روحانیت شیعه و روشنفکران دینی که در پی آن نوع سلطه و سیطره بودند غفلت میورزید، ایران را به هاویهی «انقلابای اسلامی» میکشاند که نخستین قربانی آن «دولت» در ایران بود؛ «دولت» به مثابه مهمترین نهاد برآمده از مدرنیزاسیون، و به عنوان مهمترین ابزار سیاستورزی در راستای سامان زیست اجتماعی در جهان جدید. به دیگر بیان، متولیان دولت ایران در دوران پهلوی اول و دوم، از یک سو، خود را نیازمند افزایش تواناییها و امکانات نظامی در راستای حفاظت و حراست از تمامیت ارضی و وحدت حکمرانی میدانستند، و از دیگر سو، بر این نظر بودند که بیتوجهی به خطر «ارتجاع سیاه» میتواند باعث نابودی دولت در ایران شود؛ دولتای که به رغم در اختیار داشتن توان و امکانات نظامی مناسب، از درون کشور میتوانست در خطر وقوع «انقلابای اسلامی» قرار گیرد. بر اساس شواهد و قرائن متعدد و متنوع، در سالهای منتهی به میانهی دههی 50 شمسی در ایران، محمدرضاشاه پهلوی، پس از تقویت و تجهیز بینظیر ارتش ایران بر اساس توان و امکانات نظامی، خطرِ دوم را مبنی بر آن نوع نقشآفرینیِ «ارتجاع سیاه» بسیار کماهمیت پنداشت. به دیگر بیان، شاه در بستر این خیال خام خُفت که افزایش بینظیر تواناییها و امکانات نظامی ایران نه تنها مسیر تجاوز خارجی را مسدود کرده بلکه خطر «ارتجاع سیاه» را نیز به «زبالهدان تاریخ» سپرده است. وقوع انقلاب 1357 در ایران و تاسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نشان داد که تواناییها و امکانات نظامی ارتش ایران در دوران پهلوی دوم، از جانب انقلابیون اسلامگرا کاملا در راستای نابودی دولت و مسدودسازی فرآیند مدرنیزاسیون و تسهیل سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی به کار گرفته شد. روحانیت شیعه و روشنفکران دینی در میدان مبارزهی سیاسی علیه دولت ایران در دوران پهلوی اول و دوم، حدود نیم سده در کمین دستیابی به حکومتای بودند تا با دراختیار گرفتن توان و امکانات نظامیِ آن، در مواجهه با میراث مدرنیته، نه تنها با زبان آیه و حدیث و فتوا بلکه با «زبان موشک» سخن گفته و این نوع مشی خود را مبارزه با «استعمار و استثمار»، اعتقاد و التزام به «استقلال»، و «ذلت ناپذیری» بنامند. … آیتالله خامنهای طی 36 سال حکمرانی در ایران، خود را از این فرصت تاریخی بهرهمند دانست که با افزایش تواناییها و امکانات نظامی حکومت جمهوری اسلامی، اعتقادات خود را مبنی بر اسلامگرایی و سنتگرایی، در مواجهه با میراث مدرنیته، در عرصهی عمل به نمایش گذارد. هماو فرآیند مدرنیزاسیون را ضمن تقلیل به وجوه صنعتی و نظامی میپذیرفت و به کار میگرفت اما وجوه بنیادین آن فرآیند را که معطوف و مربوط به دولتسازی، حکومت قانون، حاکمیت غیرالهی، حقوق شهروندی، ملیگرایی، اجتناب از سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی و… بود را نه تنها نمیپذیرفت بلکه به مثابه ابزارهای اصلی «دشمن»، شایستهی حذف و هدم میدانست. اَعمال او در عرصهی سیاست آشکارا مبتنی بر این باور بود که استقرار و استمرار یک «حکومت شیعی» در ایران اگرچه با سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی آغاز میشود اما این حکومت در ادامه گریز و گزیری از مواجهه با توابع و توالی آن نوع سلطه و سیطره در سطح بینالملل نخواهد داشت. به دیگر بیان، حکومتای که در جهان جدید اقدام به نابودی «دولت» و «ملت» میکُند فقط خود را در معرض خطرات درونی این نوع «نابودی» قرار نمیدهد بلکه باید خود را برای مواجهه با توالی فاسد این نوع «نابودی» در سطح بینالملل نیز آماده کُنَد. بر همین اساس، او بر این نظر بود که افزایش تواناییها و امکانات نظامی کشور برای آن نوع مواجهه در سطح بینالملل ضرورت دارد. با وجود چنین دیدگاهای بود که او با این پرسش مواجه میشد که در سایهی چنان تقاب ای با میراث مدرنیته، چگونه میتوان به آن سطح از توان و امکانات نظامی دست یافت که بتوان از میدان مبارزهی نظامی با دولتهای غربی پیروز خارج شد؟ حساسیت فراوان برخی از دولتهای غربی نسبت به برنامهی هستهای جمهوری اسلامی ریشه در خاک پرسش مذکور داشت. متولیان دولت و آگاهان به متن و بطن سیاست در برخی از کشورهای غربی بر این نظر بودند که حکومت جمهوری اسلامی تحت زعامت آیتالله خامنهای، بر اساس آن نوع مبادی و مبانی نظری، چارهای جز توسل و تمسک به تسلیحات اتمی نخواهد داشت. اما در سوی دیگر ماجرا، آیتالله خامنهای بر این نظر بود که در میدان مواجههی مذکور با دولتهای غربی میتوان با نوعای از «افزایش نامتوازنِ» تواناییها و امکانات نظامی، به حفاظت از حکومت خود پرداخت. معنای این «افزایش نامتوازن» تواناییها و امکانات نظامی این بود که از یک سو، در بخشهای آفندی مربوط به برخی از انواع موشکها و پهپاد سرمایهگذاریهای کلان انجام شود، و از دیگر سو، در بخشهای نظامی مربوط به سرکوب اعتراضات داخلی نیز اقدامات لازم صورت گیرد، و علاوه بر این دو مورد، «نیروهای نیابتی» جمهوری اسلامی در منطقه نیز تا حداکثر ممکن از منظر نظامی از جانب جمهوری اسلامی تقویت و تجهیز شوند. با اینهمه، پُرپیدا بود که حتی در صورت تحقق تمامی این نوع اهداف از جانب حکومت تحت امر آیتالله خامنهای، باز هم این حکومت، بر زمین واقعیات ملموس و مشهود، در مواجههی محتوم نظامی با کشورهاای چون امریکا و اسرائیل دارای توان و امکان «پیروزی» نبود. آیتالله خامنهای از این واقعیت غیرقابل انکار آگاهی داشت، اما او بر این نظر بود که در میدان آن نوع مواجهه، معنای «پیروزی» چیزی نیست جز بقای حکومت جمهوری اسلامی. این نوع «بقا» از 1357 تا 1404 به رغم نابودی کامل دولت و ملت در ایران تأمین شده بود. بر این اساس، آیتالله خامنهای بر این نظر بود که حکومت در ایران، خصوصا در دوران 36 سالهی تحت رهبری او، به رغم عدم وجود دولت و ملت استمرار داشته و این امر باعث ایجاد و تقویت نوعای از ساختار حکمرانی در ایران شده که با اتکا بر آن نوع «افزایش نامتوازن» تواناییها و امکانات نظامی، حتی در صورت مواجهه با آسیبهای ناشی از حملهی نظامی خارجی نیز قادر به «بقا» خواهد بود.[1] … آیتالله خامنهای در صبح نهم اسفند 1404 در مواجهه با حملهی نظامی امریکا و اسرائیل غافلگیر شد؛ اگرچه حداقل از 36 سال پیش از آن روز همواره در انتظار آن نوع مواجههی نظامی محتوم روزگار میگذراند. او از میانهی عمر خود در پی ساخت و پرداخت حکومتای در ایران بود که اقدام به سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی کُنَد. او میدانست که ساخت و پرداخت چنین حکومتای در گرو نابودی دولت و ملت در ایران است. او و سایر همقطاراناش پرواای از اقدام به آن «نابودی»ها نداشتند. در حالی که همایشان میدانستند پس از اقدام به آن نوع «نابودی»ها باید حکومت مبتنی بر اسلامگرایی خود را آمادهی مواجههی نظامی با دولتهای غربی کُنند. آیتالله خامنهای از این نوع مواجههی محتوم نیز پرواای نداشت و بر این باور بود که، در آن نوع مواجهه، با توسل و تمسک به نوعی از «افزایش نامتوازن» تواناییها و امکانات نظامی میتوان به «پیروزی» دست یافت؛ اگرچه این «پیروزی»، پس از نابودی دولت و ملت، در گرو نابودی ایران باشد. … [1] به مشخصات و مختصات این مسئله در مقالهای تحت عنوان «پادشاهی و پادگانی» اشاره کردهام.
|





دیدگاهتان را بنویسید